|
کمی خودم ، کمی نوشته ها
|
هم اتاقی من " شیطانی" خوابیده است!
شیطانی خوابیدن اصطلاحی است که به شکل خاصی از خوابیدن اتلاق می شود. وقتی که مردی دمر و به نحوی می خوابد که آلت تناسلی اش در تماس و مالش با رختخواب تحریک شود. یعنی دوچارموقعیتی شبیه به همخوابی گردد، می گویند شیطانی خوابیده است و محتمل است این خواب با انزال به پایان برسد.
ولی همیشه این برای من سووال بوده که اول شیطان تصمیم می گیرد در جلد هم اتاقی من حلول کند و او را دمر بخواباند یا اینکه هم اتاقی من تصمیم می گیرد با دمر خوابیدن سرنوشت خوابش را به دست شیطان بسپارد؟
به هر حال مدتی است که شیطان دارد در اتاق ما بالاو پایین می رود. و اثاث و وسایل ما را زیر نظر می گیرد. ویا عکس های چسبیده به در و دیوار را مانند عکس های یک گالری معتبر تماشا می کند. شاید از همان وقتی که من شروع به نوشتن کردم.
من بدون پیراهن و فقط با یک پیژامه توسی کمرنگ به پا، پشت تنها میز و صندلی اتاق نشسته ام.و می نویسم و تصمیم دارم وقتی نوشتنم رو غلتک افتاد، سیگاری روشن کنم.و همش از این احتمال که نوشته های من نوشته های خودم نباشد و شیطان در جلد من هم نفوذ کند ، می ترسم.
هم اتاقی من شیطانی خوابیده خوابیده است و شیطان هم با پوست صورتی و مو های زبر وسیاه روی سینه اش و دم فنری فلش دارش که از درز پیژامه بیرون زده در فضای اتاق معلق است. و عکس تمام قد خانوم جنیفر لوپز را که مایو دو تکه به تنش دارد و موهایش را جلوی دوربین پریشان میکند را، به دقت یک گرافیست حرفه ای که در یک گالری معتبر ا ثر یکی از جوانان مستعد تازه کار را تجزیه و تحلیل می کند تا برای خود توشه به سزایی بردارد ، نظاره گر است.
پیشنهاد؛برای شیطان صورتی و متفکر این داستان ، شیطون اسم برازنده تری نیست؟!
البته من سرم به نوشتنم گرم است و سیگارم را هم روشن کردم و اصلا نمی بینم که او در چه حالی است. فقط حس کردم که دارد با نگاه نظرم را راجع به عکس جویا می شود. و از رضایت لبخند کم رنگش و تیزی که در چشمانش بود مطمئن هستم که باید جوابم تائیدامیز باشد. اما وقتی به این عمل اقدام می کنم که او رویش را به سمت عکس بر گردانده.
و من طوری دود سیگار را به سمت او فوت می کنم که سهوی جلوه کند. با دستش دود جلوی صورتش را کنار زد و نگاه کوتاهی از روی دلخوری به من انداخت و رفت سراغ نقشه جغرافیا ، البته من همان لحظه که دود به صورت او رسید با ابروهایی بالا رفته و نگاهی معصومانه عذرخواهی خودم را نمایش دادم.
هم اتاقی من در خواب غلتی زد وبه پشت برگشت وآگاه نیست که باش روی صورتش قرار گرفته و نفس کشیدنش را مشکل می کند.
شیطون دارد نقشه بزرگ روی دیوار را بر انداز می کند.از دریای خزر شروع کرد، راهها را پی می گیرد. از گرگان به مشهد می رود.قطع می کند. بر می گردد تبریز. روی تهران دقیق می شود.
شاید دارد بین این نقشه و تصویر واقعی که خودش می توانست از آسمان ببیند شباهتی پیدا می کند. مثلا رنگ سبز جنگل و قهوه ای کوه و ... تا مرحمی برای تسلای غم غربتش باشد. یا شاید هم این مسئله ذهنش را در گیر کرده که انسانها هم به چیزی احتیاج دارند شبیه به تصویری که او از بالا دیده است.
وقتی دوباره برگشت سر اندام خانوم لوپزمتوجه شدم همیچین گمانهایی در مورد یک شیطون خیلی زیاد بود.
قبل از این که دوباره محو تماشای پیکر نیمرخ داخل عکس شود یک دور توی اتاق زد و گویا چیزی بالای کمدنظرش را جلب کرداما بی اعتنا به سراغ عکس بر میگردد.کنجکاوی من بر انگیخته شد.اما از ترس اینکه تهمت مراوده داشتن و گفتگو با شیطان را از خودم دور کنم از ابراز پرسشم خودداری می کنم. برای اینکه این کنجکاوی از سرم بپرد به نوشتنم بیشتر دقیق می شوم.
هم اتاقی من که پیرهن تنش نیست و فقط پیژامه دارد.دوباره پوزیشنش را دارد به هم می زند. به بغل می غلتد، جنینی می شود و بالش را با فشار فراوان در بدن جمع شده خود می کشد.
حرکات او گویا باعث بر هم خوردن تمرکز دلخواه شیطون می شود.یک چرخ دیگر دور اتاق می زند وبا حالت نشستن بوداوار آمده در فضای بالای سرم.حتی تماس فلش سیاه رنگ ته دم فنری اش را با موهایم حس کردم.می خواهد نوشته هایم را بخواند؟ من بدون هیچ حرکتی که جلب توجه کند ترس و دلهره خودم از دخالت غیر قابل فاش شدن و غیر قابل مقاومت شیطون مخفی نگه می دارم.به هر حال او خیلی دقیق نشد. باز هم رفت سراغ نقشه و اینبار شهر ها را یکی یکی به سمت جنوب می پیماید.تهران-قم-دلیجان- اصفهان-... آباده ... شیراز ....
حدس می زنم چیزی به رفتن شیطون نمانده باشد.
به خلیج فارس هم که رسید!
یک نگاه به اطراف میاندازد که کاری را ناتمام باقی نگذاشته باشد.و به قصد خارج شدن به سمت مرکز سقف میرود اما سرش به سختی به سقف می خورد. آویزان رو هوا بر می گردد و سنگین وشماتت آمیز به من خیره می شود.
اما من که عذر موجهی ندارم. با نگاهم می خواهم این غافلگیری را به جز شوخی تلقی نکند. هر چند حالتم خیلی تصنعی است اما به نوشتنم ادامه می دهم.دوباره به سمت سقف می رود . اینبار بدون مشکل از آن رد می شود.
حالا هم اتاقی ام بیدار می شود.
10/5/86
پادگان