از کودکی از مادرش بسیار شنیده بود . و مثل هر حرفی که در کودکی آدم از مادرش می شنوه باور کرده بود . بعد از اون بارها و بار ها از دیگران این داستان رو شنیده بود . از معلم های دینیش ، از فالگیر ها و حتی تو چند تا از کتابایی که از کنار خیابون خریده بود . و شبهای بسیاری با این رویا سپری شده بود که با بدست آوردن اون دعا و انجام مناسکش می تونه دوتا بال بزرگ درست وسط کتف هاش روی پشتش داشته باشه. وسوسه بدست آوردن اون بال ها اولش اصلا جدی نبود حتی توی رویاهای کودکیش اما شکست ها بدبیاری های دوران نو جوانی تا میانسالی این مسئله رو براش جدی کرده بود حتی حیاتی. با خودش بارها سبک سنگین کرده بود. که با اون بال ها حتی اگه نتونه مثله یک انسان زندگی کنه اتفاق بدی هم به همراهش نخواهد آمد. انسان خاصی می شد . و همه روی او حساب باز می کردند. از هر مصلحی و از هر حکمرانی ٬ از هر دانشمندی و از هر قدرتمندی برای مردم مهمتر می شد. و مثل همه آدم هایی که یک روزی هوس می کنن رویاهای کم اهمیت کودکیشون رو تو بزرگسالی پی بگیرن او هم بدنبال اون (ورد) تو هر محفل و دخمه ای سرک کشیده و سر از جاهای متفاوتی در آورده بود از قلعه های الموت تا خرابه های اطراف شاهرود . از جنگل های گلستان تا کتیبه های کوه های کردستان تا دشت های فارس حتی سفری هم به تمب کوچک.و حالا او مانده بود با تکه ای کاغذ خورده شده و قدیمی با خطوط در هم و کمرنگ. وبا نفس نفسی که از اجرای مناسک مخصوص ادعیه می زد. همه سختی هایی که به خاطر این هدفش برخودش تحمیل کرده بود. ترد شدن از جانب تک تک دوستان و اقوام تا به این تنهایی رسیده بود که حالا داشت.این دعا حتی اگه اثر هم نمی کرد باز هم از او کسی ساخته بود که برای خودش بسیارجذاب تر از اونی بود که بود. لذت به انتها رسوندن راهی دشوار و کمگذر. داشت کم کم از تاثیر دعا نا امید میشد که شکفتن رو حس کرد از ذوق و از ترس نفسش حبس بود و عضله اش منقبض می شد و ول می کرد.از لذتی ممنوع به اعصابش رعشه افتاده بود. عرق سرد به خاطر انجام مداوم حرکات روی بدن لختش روان شده بود اما در دل هوس یک خنده عمیق و بزرک داشت شاد ترین قهقهه ای که تا کنون نداشته بود . با ظهور همون خنده بود که بال ها به آرامی متولد شدند.
یه جفت بال بزرگ و تیره ی خفاشی که می تونست تمام هیکلش رو بپوشونه اگه می خواست.

این داستان رو الان ونشتم بدون پاکنویس تو کافی نت آرپا . خوشحال می شم از من بپذیرید.
+
نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 22:0 توسط نویدرضا
|