|
کمی خودم ، کمی نوشته ها
|
۵۷
روی نیمکت پارک نشسته بودیم . حوصله ام سررفته بود . هی بهانه می گرفتم که پدرم ، آخرین نخش را در آورد ، روی لب گذاشت و پاکت سیگار را با یک خودکار داد به من.
چون آن وقت ها نوشتن بلد نبودم . نقاشی می کردم و خط خطی . این عادت هر روزم شد.مدرسه را که شروع کردم و سواد یاد گرفتم ، هر روزپشت یک جعبه سیگار هرچه ازکله ام می گذشت، می نوشتم .
ولی اولین باردر دوران دانشکده بود که آن نوشته ها ، شکل داستان شدند. مدتی بود که به هر مناسبتی مسابقات ادبی برگزار می کردند . به فکرم رسید که من هم مسابقه پشت پاکت سیگار نویسی راه بیاندازم . اما چون کسی حاضر نشد داستان وشعریا مقاله اش را پشت جعبه سیگار بنویسد تصمیم گرفتم که من پشت جعبه سیگارهایم داستان وشعربنویسم . و از آن موقع می بود که سعی زیادی کردم تا نوشته هایم شبیه داستان بشود. که عاقبت شد . آن دوره پشت جلد سیگار نویسی هایم کاملاً متأثر از جو دانشکده بود .مثلاً داستانی که درباره استادهایم بود . با مضمونی کاملاً اعتراضی « کچل ها موندارند » . چون این مسئله که همه استادهای دانشکده ما کچلند . به قدری فکرم را به خود مشغول میکرد که سرکلاس به جای اینکه به درس گوش دهم کله انها چشمانم را خیره می کرد. مثل شبها که آدم می خواهد بخوابد ولی گوش روی تیک تاک ساعت دیواری زوم می کند .
بعد از اینکه خودم سیگاری شدم . نوشته هایم خیلی متناسب شده بود با افکار و احساساتم درلحظه کشیدن آخرین نخ پاکت . این احساسات و افکار گاهی می شد که کاملاً متفاوت وبی ربط با موقعیت باشند . همانطوری که یک بار ، بعد از انتخابات توی راه روی دادسرا منتظر بودم تا اسمم را بخوانند . همانجا داستانی نوشتم که یک مسئله بیولوژیکی رامطرح می کرد . « مرده ها ، پرواز نمی کنند » یعنی در واقع مرده ها وقتی مردند . ناتوان ترا ز این حرفها می شوند . و ضریب هوشی آنها به گفته « بقراط» تاحد صفر تنزل میکند. نمی شنوند و نمی بینند . و نه حتی نفس می کشند چه برسد به پرواز .
ولی اکثر اوقات نوشتن خود به خودی صورت می گرفت وخودم وقتی متوجه می شدم که آخرین سیگار ، روشن روی لبم بود . دستم غیر ارادی به سمت خودکار می رفت . ذهنم هم به طور ناخودآگاه خودم می نوشت .
این موضوع را وقتی فهمیدم که : روی نیمکت پارک نشسته بودیم و حوصله ام سرفته بود.
من و دوست دخترم همیشه روی نیمکت پارک می نشستیم و من حوصله ام سر میرفت . او حرف ، کم آورده بود . و داشت از دوست پسرهای پیشینش تعریف میکرد و اینکه چرا با آن ها رابطه اش را قطع کرده . همین که داشت تعریف می کرد آنها مدتی بعد از آشنایی چه طور و به چه شیوه های متفاوتی ، توقعات غیر اخلاقی و بی ادبیشان را بیان می کردند:
نخ آخر روی لبم روشن می شود و دستم شروع به نوشتن می کند . وقتی به خودم می آیم که صورتم از سیلی می سوخت . و او از من 20 متر دور تر است . او از همان لحظه مرا ترک کرد و تنهایم گذاشت . چندروز بعد متوجه شدم که دلیل این کارش برجستگی ناحیه ای شلوارم نبوده بلکه نگاهش به مطالب پشت پاکت سیگار افتاده است .
به هر حال من او را خیلی دوست داشتم . و نوشته های آن روزم را نظر واقعی خود نمی دانم . خاطر او را آنقدر شدید می خواستم که تا چند روز پشت جعبه سیگار نوشته هایم شده بود :
المیرا ، المیرا ، المیرا ، المیرا و ........ تا اینکه رفتم و همه حرف های دلم را برایش گفتم و از ته دل به او گفتم که علاقه من به او واقعی است ! و از نوع دیگر است ! ........
البته حالا که با هم زن و شوهریم ، تقریباً هر شب ، همان کارهایی را تکرار کردیم که آن روز در نوشته هایم رخ داده بود .
البته پشت پاکت سیگار نویسی در زندگی من تأثیرات به سزایی هم داشته که مجال پرداختن به همه آنها نیست . ولی یکی از مهمترینشان زمانی بود که نزدیک بود دچار تحولات بزرگ روحی مذهبی بشوم . چون توی خیابان بودم و نیاز شدیدی به سرویس بهداشتی داشتم . همه مغازه ها و پاساژ های خیابان را یکی یکی گشتم اما حتی یک سرویس بهداشتنی هم نداشتند . و یا اگر داشتند خراب ود و کار نمی کرد. زیر فشار غیر قابل وصفی تمام امید خودم را از دست داده بودم و خودم را آماده اتفاقات ناخوشایندی می کردم که کورسوی امیدی تابیدن گرفت . وارد شدم جای بدنی نبود . کاشی های آبی داشت . همین که کارم را شروع کردم از سر و صداهای بیرون متوجه شدم آنجا ضمیمه یک مسجد است .
من از خودم شرم زده بودم که تا حالا چقدر غافل به سر برده ام . و اینکه در چنین محیط خاصی با پای چپ وارد شدم یابا پای راست ، داشت نابودم می کرد . خلاصه آن روز غرق پشیمانی به درگاه حق گذشت . تا اینکه بالاخره سیگارهایم تمام شد . وقتی داستانی نوشتم که درعمق پیچیدگی های متن مخاطب می فهمید که « همیشه پشت مسجد، مسراح است » به طور معجزه آسایی آرامش درونی پیدا کردم . من در آن روز کاملاً احساس می کردم آدم مذهبی ایی شده ام فقط یکبار که سیگار را ترک کرده بودم و تحت تأثیر تألمات آخرزمان واقع شده بودم به همان شدت خودم را مذهبی حس می کردم. تا اینکه نوشتن داستانی که سر و ته آن یکنفر به نام مارکو به شکل دانای کل شرح می داد که اگر او در سیسیل و از یک پدر و مادر سیسیلی متولد شده بود . آلان او یک سیسلی اصیل بود ، نگرانی هایم را کاهش دادم . در واقع خودم را به این دلخوش کرده بودم که اگر انسان بتواند گذشته اش را تغییر دهد پس می تواند آینده اش را هم تغییر دهد .
آخرین باری که سیگار را ترک کردم همچنان می نوشتم فقط روی پاکت سیگار. هر شب از بقالی پاکت خالی می خریدم سیاه می کردم تا بعد از انتخابات بازهم تصمیم گرفتم نوشته هایم را – پاکت سیگارهایم را – در مجله ها چاپ کنم . چون دیده بودکه تعداد آنها نسبت به قبل از انتخابات بسیارزیاد شده است . و احتمال اینکه افرادی با سلیقه ای مشابه سلیقه من مایل به چاپ نوشته هایم باشند . اما نکردند به هر دری زدم و هرجایی رفتم جواب نه شنیدم تا اینکه تصمیم گرفتم آن را هم تر ک کنم . و تلاشی هم برای حفاظت از پاکت های قبلی ام نکردم . و با وجود اینکه سعی کردم نوشته هایم راتوی دفتر یا حتی weblog انجام دهم نمی شد . یعنی می شد ولی پشت جلد سیگاری نویسی امر ترک نمی شد . و از زمانی که به طور جدی اراده کردم به ترک کردن یک روز هم بدون نوشتن پشت پاکت سیگار نگذشت . گاهی نصف شب ها از خواب می پریدم انگار کسی بیدارم کرده باشد .همه شهررا می گشتم تا مغازه بازی پیدا کنم . وگرنه باید زباله های مردم را می گشتم و همین که چندخط می نوشتم چنان خوابم می گرفت که به خانه رسیدنم معجزه بود. آن موقعه ها که در خواب آلودگی شدید می نوشتم از خصوصیت داستانشان کم می شد. و همان شکل کودکی را پیدا می کرد . یعنی ذهنم می نوشت و گاهی بعد از خواندشان خوشم می آمد . مثلاً (( کلاغی که دم صبح قارقار می کند، معتادی است است که صابونش دیر شده)). اما دیشب بالاخره با خودم مبارزه کردم . رکورد ننوشتم را به دور روز افزایش دادم .
احساس متفاوتی است . از امروز عصر وقتی از کافی نت بیرون زدم بوی دود سیگار به مشامم خورد . ولی سیگار روشن دست کسی ندیدم و هرجایی که می روم و از هر جایی که رد می شوم بوی دود از من جلوتر است . مسیر همیشگی ام را تغییر دادم . بعد از چند ثانیه باز بوی دود را حس می کنم . هر چقدر هم تند می دوم تا ببینم که کسی جلوتر از من سیگارمی کشد. چیزی دستگیر نمی شود حتی سر چار راه که رسیدم یکی یکی از راه ها را تا نصفه ها رفتم و برگشتم .
آذر 84