|
کمی خودم ، کمی نوشته ها
|
پارک شهر
« پاشو! پاشو! حرف بزنیم. حرف می زنی؟»
تکان تکان می خوردم و می شنیدم، چشم باز کردم.هیکلی قهوه ای و ژنده ای را دیدم که روی پنجه نشسته روبروی من و دستش هنوز روی کتفم است. با یک حرکت خودم را یکی دو متر عقب کشیدم و خوردم به یک درخت.
نفسم بند آمده بود.همان جور روی پنجه نشسته بود ودست هایش بین سینه و زانوهایش بود و با چشمهایی که دیده نمی شد به من خیره بود. و با لحن کسالت و خواهش مثل وقتی که کسی از کسی که نمی شناسد ساعت را بپرسد می گفت:
« باهام حرف میزنی؟بیا حرف بزنیم ،صحبت کنیم.»
از ابروهای جلو آمده اش می شد فهمید ،هم از صدایش که حالش خراب است و گویا قرص ماه هواییش کرده ونمی شود به سادگی از دستش خلاص شد.
گفتم: « خوب چی بگیم؟»
« نمی دونم صحبت کنیم»
پتو را به دورم پیچیده بودم وحالا به درخت تکیه دادم
« حالا بیا اینجا- به درخت کنارم اشاره کردم- کسی رد بشه نبیندمون»
بدون اینکه به پشت سرش نگاهی بیاندازد همان جور روی پنجه حرکت کرد و تکیه داد به درخت کناری.کنارم بود اما هنوز جهت نشستنش به سمت روبرو.
گفتم:«قلبم.. . وایستاد!
« ترسیدی؟!»
« این طرفا ندیده بودمت؟»
« مال این جاها نیستم رد میشدم»
«کجا می رفتی؟»
بدنبال نقطه ای در دوردست سمت چپ سرش را چرخاند جایی را پیدا نکرد چرخاند سمت دیگر و باز هم.جواب داد:« می رفتم»
به سمت من توجه نمی کند. به نظرم باید با شرایط جدید کنار بیایم. حالا که از خواب پراندتم شاید بتواند بخندانتم.
« خوب داداش دیشبو کجا خوابیدی؟»
« دیشب با یه پلیس صحبت می کردم»
«اِ ...؟! باریکا لله .... چی می گفتین؟»
«صحبت می کردیم ساعت شهرداری دو بار که زنگ زد ماشین اومد اون رفت و صحبتشو نیمه کاره گذاشت منم با اون یکی اصلاً حرف نزدم»
« تا کی می خوای همین جوری حرف بزنیم؟»
«حرف بزنیم»یعنی حالا حالاها
« اگه دیر بخوابیم صبح دیر پا می شیم مامور پارک خیسمون می کنه ها!»
«فردا تعطیله یه ساعت دیر میان»
« خوب داداش نگفتی سیگار داری؟»
«سیگار بدِ !»
« آره خب»درست می گفت. از دور ماشین ها رد می شدند و گاهی نورشان این سمت شمشادها را روشن می کرد.« می خوای بدونی چه خوابی دیدم؟»
«خواب؟»
«من خواب دیدم صبح کسی از خواب بیدارم نمی کنه،نه سرو صدای ماشینا نه آبپاش نه پلیس.با صدای پرنده ها خودم بیدار میشم.بعد می بینم تو خیابون ماشینا پارکن.مغازه ها بازن ولی کسی توشون نیست. اصلا تو خیابونم کسی نیست.»
نمی دانم چرا برایش تعریف کردم.گفتم:« تو بگو تو چی خواب دیدی؟»
«من؟!.. من خواب دیدم مردم جشن گرفتن شربت میدن»
« مطمئنی خواب دیدی؟ این چیزا رو که لازم نیست تو خواب ببینی.... بعد چی شد؟»
منتظر ماندم تا جمله ی بعدی...... نیامد« اشکال نداره تا صحبت می کنیم من چشامو ببندم؟»
خیلی سریع همان جور نشسته آمد بالای سرم تکانم داد« نه... نه... حرف بزنیم»
مطمِئن نبودم به من نگاه می کند یه به تنه ی درختی که پشت کله ام بود.« باشه ،باشه، بگو ببینم ورزش هم میکنی؟»
«نه»
«إ ..؟!. این که خیلی بدِ»
نگاهش نگران شد از اینکه با بدی نسبتی پیدا کرده.« خب ، اشکالی نداره پاشو برو دستگاهای اون ور پارک چند دقیقه ورزش کن من ببینم»
مردد بلند شد شاید هم از احساس مسئولیتی که در قبالش دارم ممنون بود. رفت به سمت وسایل. سه چهار بار برگشت به من نگاه کرد. وقتی مطمئن شد هیچ تکان نمی خورم شروع کرد به ورزش. چند ثانیه ای تماشایش کردم. پتو و وسایلم را جمع کردم :« می رم یه جای دیگه»
اسفند ۸۶