تبليغاتX
دروغ - وقتی نام داستان پیدا کردن سکه از جوب است
کمی خودم ، کمی نوشته ها

وقتی نام داستان پیدا کردن سکه از جوب است

مهمترین انتظاری که می شود از این داستان داشت این است که حد اقل سکه ای در جوب آب پیدا شود.

خیابانگرد مفلوکی که مدت ها پیش ، یعنی از زمانی که با خبر شد رفیق قدیمی اش که او هم یک خیابانگرد مفلوک دیدگر است در جوب آبی از محله های بالا شهر مرده ، تصمیم می گیرد که دیگر دور وبر جوب ها نپلکد.

تا وقتی که شبی خواب سکه ای را می بیند که در جوب مقابل یک مغازه اتوشویی  میان لجن و کثافت آرمیده است باز هم  تصمیمش را عوض نمی کند . اما وقتی که این خواب را چنذد شب بعد برای بار دوم می بیند باز هم تصمیمش را عوض نمی کند. تا این که این رویا بار ها بارها تکرار شد و وی نا باورانه به این اطمینان می رسد که دوران فلاکت و بدبختی به سر آمده و زمانه روی دیگر سکه اش را به او نما یانده است.

سحر که شد ، دیگر منتظر خاموش شدن همه ستاره ا نمی ماند میرود سراغ جوب فوق الذکر که مقابل یک مغازه اتوشویی بود. تنگ و گود. بی محابا به زانو در میآید. پنجه در گل و لای فرو می کند و با نا رضایتی که مقتضی حرفه اش استشروع به به هم زدن لجن می کند. گویا توقع دارد با چنگ آول سکه ها بالا بیایند.  با همان چنگ اول سکه ها بالا نمی آیند. اما وقتی به گل و کثافت کف دستش با دقت نظاره می کند ، خوشخیالی بچه گانه اش را در می یابد.

داخل جوب می شود. پا هایش را خیس می کند و باز، می گردد. انگشتانش لجن را مشت مشت می کاوند . حدود پنج دقیقه است که خم شده و هی می گردد ... تا این که دستش به چیزی می خورد . دقیق تر یگویم ؛ دستش به چیزی گرد وفلزی خورده است.

تعلیق .

با شتاب بالا می آید. سر پپسی ها را به آسفالت می کوبد و به کائنات و مخلوقات و جهان آفرینش لعنت می فرستد بالاخص آن مزخرفاتی که آدمیان دم صبح در خواب می بینند.

به هر حال وقتی امید واری به کسی رجوع می کند آن هم یه خیابانگرد پیر متروک  اصلا  به این سادگی ها از میدا ن به در نمی رود. مخصوصا اگر÷یدا کردن سکه ای را در جوب باها و بارها ، دم صبح ، در خواب دیده باشد.

برتلاشش می افزاید. دوباره و اینبار با وسواس بیشتری جستجو می کند. همه آگاهی ها و  تجربه اش را احضار می کند . تخاله و لجن را اینچ مربع  به اینچ مربع  می کاود و بیرون می کشد. از شقیق و گردن مرد فرتوت بخار و عرق نمایان می شود.

فعالیت اینچنینی اول صبح آن هم با شکم ناشتا برای یک بی سرپناه خسخسوی پیر که بدنش پر از مریضی و میکروب و نارسایی های جورواجور است به همراه هوای متعفن برخاسته از تفاله ها و فاضلاب به هم خورده مردم بالا شهر  آن هم به مدت  یک ساعت ؛ فکرش را که می کنم می بینم که حتما خطرات جدی برای قلب می تواند در پی داشته باشـ ... .

متوقف شد. زمان ایستاد . چهره پیر مرد  به این همه  شادی  عادت ندارد. خودش است سکه های قیمتی. با صلابت و هیجان قدم بر لب جوب می گذارد که دردی ناگهانی کتفش را بی حس می کند ـــ از بازی روزگار غافل نشوید ـــ سرش گیج می رود... امیدی نیست. برویم سراغ داستان بعدی پیرمرد  می افتاد سرش به جدول می خورد و متلاشیمی شود و اگر بخواهیم این ماجر را بیش از این  ادامه دهیم وارد دنیای ارواح و متافیزیکی  می شویم  که شناخت چندانی نداریم. اما داستان بعدی می تواند برای

یک دختر جوان نا امید غمگین رخ دهد.

دختر جوان وقتی از روی جوب رد می شد. گل سر ازدستی که با آن بازی میکرد سقوط می کند. همان آن این سووال برایش پیش می آید که « به هر حال این هفته برای متولدین شهریور هفته بدی نخواهد بود . پس ... ؟ »

گل سر آنقدر هم با ارزش نیست که دختر جوان مجبور شود برای نجاتش  از آقایان جوان آن سوی خیابان  کمک بخواهد. سعی می کند ابتدا خودش را نسبت به اطالف بی تفاوت جلوه دهد . در واقع بی تفاوت تر از اطراف نسبت به خودش تا با اعتماد به نفس لازم یک پایش را داخل جوب کند و  گل سرش را بالا بکشد.

در  این فکر است که چگونه این اتفاق را با مطلبی که روز فبل در صفحه طالع بینی هفتگی مجله در مورد متولدین شهریور خوانده بود منطبق کند.

« این اولین بد شانسی امروزم نیست و آخرینش هم نخواهد بود»

با این جمله سعی کرده به خودش تلقین کند تا در برابر این جور حوادث نا گوار به سادگی خود را نبازد.مسلما وقتی این جمله دزر ذهن دختر جوان غمگین نوسان می کرد نمی دانس که وقتی گل سر را بالا بکشد یک سکه قدیمی و قیمتی به آن الحاق شده است.

وقتی برق سکه ها رادید هیجان زده شد اما جیغش را خورد و به سرعت آرامشش را بدست آورد. گل سر را به جوب بازگرداندطوریکه توجه کسی را جلب نکند سکه را در دسمالی پیچید و در جیبش گذاشت.

در آخر دختر جوان و شاد داستان ما  با آرامش و اطمینان به سمت زرده تخم مرغی که آرام آرام  در سنگ فرش انتهای خیابان حل می شد  باشوق قدم می زند و تصمیم دارددر اولین فرصت یک ماتیک روشن یک زنجیر کلفت با پلاک و لوازم ضروری دیگر بخرد و در نزدیکترین دکه روزنامه فروشی فرم اشتراک مجله موفقیت را پر کند.

حقیقتی است که همیشه شاهد به ثمر رسیدن تلاش های یک انسان بودن  باعث خوشحالی می شود. اما در جایی دیگر داستان دیگری نوشته می شود.

مردی راه می رود.

از قدم زدنش نم شود فهمید که سرکار می رود ؟ از سر کار بر می گردد؟ یا برای تمدد اعصاب این خیابان کم رفت و آمد را پیدا کرده است.

این آقا خواب پیدا کردن چیزی را در جوب ندیده و برخلاف دختر جوان قبلی با رد شدن از جوب متوجه سکه نمی شود. بلکه دارد به موازات جوب راه می رود که با درخشش مبهم سکه زیر آب خاطرات کو چک و بزرگی در ذهنش احضار می شود که گویا تا کنون از وجود چنین خاطراتی در ذهنش آگاهی نداشته.

انگار مرد مشغله مهمی ندارد  . چون خاطرات را پس نمی زند که هیچ ، سعی می کند که لحظه به لحظه ی قدم زدنش را با تداعی خاطرات دوران کودکی اش آکنده از حس نوستالژی کند.

حالا به راحتی می شود چند داستان کوچک و بزرگ دیگری در خلال همین یاد آوری ها سرو سامان داد که البته حوصله می خواهد شاید هم بشود یک نتیجه اخلاقی خوب این وسط ها جا داد.

در هر صورت او بدون توجه به احتمالات ما به یاد می آورد که وقتی خیلی بچه بود ، بچه محل های بزرگتراز خودش با همین سکه های براق گولش می زدند! و از بزرگتری خودشان و کوچکتری او سوءاستفاده می کردند. به او می گفتند که سکه های براقشان از سکه های کدر او گران تر است. و به این ترتیب پول های کم ارزش خود را با سکه های مرد که آن موقع پسرک بود عوض می کردند. و وقتی هم که پسرک به سنی رسید که آرزش واقعی  آن سکه ها را فهمید همین کلک را به بچه محل های کوچکتر از خودش سوار کرد. و بچه های کوچکترمحل هم وقتی بزرگتر شدند همین معامله را با کوچکتر ها کردند. تا امروز که تقریبا همه در کودکی آن کار زشت را انجام داده اند.

 نتیجه اخلاقی داستان

                                                                                        آبان 85 و تیر87

                                                                                       نوید رضا هادوی                                       

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 19:52  توسط نویدرضا  |