تبليغاتX
دروغ - شرمنده بابت تاخیر
کمی خودم ، کمی نوشته ها

باد نمی آمد و مردم از چیزی بین خواب و بعد از ظهر بیرون زده بودند. پایان هر روز ، خورشید ، شب را جایی پشت تپه های انتهای خیابان مولن روژ سپری می کند. برای گذراندن وقت یا تلف کردن بعد از ظهر یا لذت بردن از پیاده روی روزانه با امتیاز تماشای غروب خیابان خوبی است.

مردم فکر می کردند که به چهره هاشان نگاه نمی کنم یا ویترین ها را اهمیت نمی دهم و یا حواسم به ماشین های خیابان نیست. این شیوه ای بود که قبل تر ها یاد گرفته بودم ـ طوری قدم بزنم که دیده نشوم ـ.

راه می رفتم و مثل ماجراهایی که قبل از خواب آزاد و بی پروا توی کله ی آدم عبور می کند از جلوی ویترین های مختلف می گذشتم و هیکلم را در شیشه هاشان دنبال می کردم.خورشید را هم گاهی تماشا می کردم، زرد اما زنده به کوه ها که نزدیک می شد آسمان سرخ تر و تپه ها تیره تر می شدند. با این همه اتفاقی بود که هر روز می افتاد.

قواره ام از این ویترین به آن ویترین تغییر می کرد. کج و راست ، تیره و روشن می شد ولی هر بار خودم را به جا می آوردم واز آشنایی با خودم خوشوقت می شدم. در گیر این آشنایی های پی در پی بودم که متوجه شدم  لحظه ای سرعتم بیشتر شده.قدم هایم تند شده بود انگار که جلو تر ها خبر خوشی را قسمت می کنند.مثل تند رفتن بای رسیدن به گیشه سینما.سینما طرف دیگر خیابان بود.مقابلش اسباب بازی فروشی بزرگ شهر.خوب یادم می آید ، وقتی بچه بودیم و می اوردنمان  سینما. درست همانجا هایی که قدم هایم تند شده بود ، دستمان را ناگهان از دست مادر بیرون می کشیدیم. می دویدیم با پسرعموهایم.هر کس اول می رسید برنده بود.جذب ر می شد.زودتر ه ویترین مغازه اسباب بازی فروشی می رسید ، بیشتر وقت داشت که با عروسکی دوست شود ، بغلش کند ، هفتری به دست بگیرد ، سوار بهترین ماشین شود و در دنیای دیگری فرو رود.

اولین بار بعد از سال ها  است که یاد این خاطره ها می افتم.

بعد بازویمان را کسی چنگ می زد ، می کشید و درد می آورد و ما کنده شده از ویترین، نق نمی زدیم که کیفمان سوت نشود.

سرعتم بیشتر شده بود ولی اینبار طوی که میشد با تند تر گام بر داشتن به موقع و بی تاخیر سر قرار رسید.با کسی قرار داشتم گویا آنجا ونباید حتی یک لحظه دیر می رسیدم .مثل وقتی می خواهی به طرف اثات کنی که آدم وقت شناسی هستی و تاخیر های قبلی همه اتفاقی بوده اند. لابد همان روز های سینما و کودکی و ویترین به خودم گفته بودم وقتی 20 ساله شدم و می توانستم تنها و بدون اجازه از کوچه مان دورتر بروم. بیایم آنجا و بی ترس کنده شدن و درد بازو ساعت ها ویترین را تماشا کنم. و امروز همان روز است.

هنوز خورشید با تپه ها مماس نشده که یکدست سیاه شده بودند و من رسیدم. طوری که از وقت نهایت استفاده را ببرم. سانتیمتر به سانتیمر ویترین را جستجو کردم . بدنه ی پلاستیکی و رنگارنگ ماشین ها. چهره تک تک عروسک ها و همه ی توپ ها و قطار ها  ، تا وقتی که کسی باویم را نگرفت. عروسک ها با چشمان باز خوایده بودند. کمی منتظر ایستادم تا حسی و هیجانی پیدا شود. فایده نکرد. به هیکا خودم در شیشه ی وترین نگاه کردم. چشمهایم تارک بود و دیده نمی شد. همین اعث شد فکر کنم دارند تمسخرم می کنند.

خورشید تازه به تپه ها مالیده بود که برگشتم.سایه ام را با پاهای دراز و کله ی کوچک تماشا می کردم. به نظر می آمد تندتر از من گام بر می  دارد. طوری که می خواهد از دستم فرار کند.چسبیده است به دیواری موزائیک پوش  و  تقلا می کند تا خود را بالا بکشد ولی هر بار زیر پایش خالی ناگهان از تکیه گاه خالی می شود و سر می خورد و دوبره پایش زیر پاهای من است. هر قدم که بلند می کند پایش بسار دور می رود اما مثل کش رها شده بر می گردد. با خودم می گویم : « قرار بعدی را کی بگذارم؟!»

می گذارم 20 سال بعد وقتی برای تماشای غروب به این خیابان آمدم سیگاری روشن کنم که باد دودش رو مثل دم اسب های وحشی پریشان کند.

سیگار را روشن میکنم و برای اینکه در جدایی از سایه ام پیش دستی کرده باشم می پیچم داخل کوچه.

 

 

                                                                             بهمن ـ اسفند 86

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 23:7  توسط نویدرضا  |