|
کمی خودم ، کمی نوشته ها
|
کل ماجرای این داستان اینه که یه دختری که قیافه و اندام خیلی خوشکل و نازی داره. در آینده قرار بشه شبیه مادرش که رنگ پوسته تیره و صورتی با حالت همیشه گریان و شونه های جمع شده و شکم قلمبه داره.
امروز که از پادگان خونه می رفتم دیدمش.اول خودش رو دیدم. دختری که علی رقم صورت کودکانش کاملا از لحاظ جنسی رسیده بود و می شد روش حساب کرد.چشمهای مات و قهوه ایش غم کهنه و منحسربه فردی داشت.( نمی خوام قضیه رو به رمانتیک بازی بکشم ولی غمش واقعا خاص بود. مثلا غم اکتسابی از نوع حسرت و تنفر نبود بیشتر از روی ترس بود.)و این با حس کودکانه ای که راه رفتنش از دور القا می کرد تضاد لطیفی داشت.آرایش نداشت . اما سرخی لبهاش و خط دور چشمش کاملا واضح بود. من از ۱۵ قدم بهش مونده بود که متوجش شدم .گردی سینه هاش کاملا فضای داخل مانتو رو پر کرده بود و تپلی رونها نگاهم رو به طرف خودشون می کشید. گویا تو زندگیش فقط به عصر های بارانی اندیشیده بود!. نز دیک تر که شدم متوجه خانوم چادری که در فاصله ۵،۶ قدمی پشت سر بانوی زیبای من راه می رفت، شدم. معلوم بود غربتیه .از طرز شلم شوربایی چادرش مشخص بود.از شونه های جمع شده و شکم قلمبش فقط می شد فهمید که چقدر تو زندگی به چیزای مهمل و دیگر آزار فکر کرده.اینرو قیافش هم تایید می کرد که به سامان بودن زندگی بقیه چقدر اذیتش می کنه.کاملا مادرش بود!. همون غم متعالی که قبلا توضیحش دادم رو اگر از یک تابع سوء ظن و عقده های سرکوب شده و کهنه جنسی بگذرونی .اینچنین خبیس میشه. مادره می شه گفت اثر یک کاریکاتوریست روانی و سادیستی بود که از بانوی من کشیده بود. تازه تو رنگ کردن هم مبالغه کرده و رنگ قهوه ای سوخته زیاد به کار برده بود. یک لحظه از ذهنم که تا قبل از این با دختره بسیار صمیمی شده بود گذشت که نمی تونم هر چقدر هم که با نوی من دارای کمالات و تنازی باشه با چنین مادرزن سوء استفاده گر و متوقعی کنار بیام.
تا خونه به نگاه معصوم دخترک فکر می کردم.اون غم ،ترس دخترک از سرنوشت محتوم اندام و زیبای صورتش بود.
کافی نت پارس (شالی کوبی)