|
کمی خودم ، کمی نوشته ها
|
باز رسیدم به روز هایی که به روز کردنم دیر می شود. نمی دانی از چی و از کجا بنویسی . از کدام بنویسی؟!
چند روزی در بهتِ بیدادی بودم که بر احسان فتاحیان گذشت . تنها کاری که توانستم برای خودم بکنم . سرودن دو شعر بود که آخر این پست می گذارم. که دغدغه را از تراژدیِ بیداد به کمدیِ بازی هایِ شاعر و منتقد تبدیل کرد. بودند دوستانی که از این قصه لب گزیدند و دست افسوس به موها کشیدند و پکِ عمیق تر به سیگار زدند .
اما درد و دلهای دیگری پیدا می شود که برای خودت است تنها و به ساحت نیمه خصوصیِ شعر هم نمی رسند که هیچ ، تنها دوستانِ سابق و نزدیک می طلبد که یا نبودند یا در دست رس نبودند. حالا اینجا سطرها را می گذارم روی صفحه این شطرنج که خانه های سفیدش کوچ کرده اند. برای وب برای فضای مجازی برای فضا اصلا. شاید افاقه کند.
خاله احترام ،خاله مادرم که تنهاست و بچه هایش در جاهای دیگر زندگی می کنند را ،مادرم پنجشنبه آورده بود خانه. آلزایمر گرفته بود. عصر که مادر و پدر در خواب بعد از ظهر بودند و خانه تاریک ،رختخوابش را انداخته بودیم توی هال. من تو اتاقم شعر مارگوت بیکل می خواندم و از دور می دیدم که به پهلو لمیده انگشتهای یک دستش را می شمرد بارها ، یا چیزی شبیه این. تا اینکه بلند شد آمد اتاقم . چرخید. رفت جلوی آینه رویِ دراور. خیره شد. برگشت گفت: این عکس فریدون فرخزاده.تایید کردم. دستهایش را جعبه کرد و گفت: این قبلنا توی دستگاهای ما بود. تصحیح کردم : تلویزیون. اره تلوزیون. الان کجاست؟ با خودم ماندم چی بگم؟! بگم که چی! . کشتنش؟ برای چی؟! چه طور؟... طول ندادم گفتم رفته آمریکا. جواب داد با لحنی از حسرت و دیدی آخر که ... ــ دقیقا یادم نیست چه گفت ــ ... که این گُهی بود که خودشون زدند و رفتند. چه باید می گفتم؟ از خوشیِ ندانستگی اش بیرون بیاورم؟ سر تکاندم که همینه که شما میگی. برگشت رفت توی جایش انگشت هایش را بشمرد.
جلوی چشمم بودند روز هایی که حالش خوب بود و فحش می داد به پایین و بالای [ ... ].
بیستم آعدام
چه شهری می شوی خیابان؟!
چشمبند فراموشی نمی آورد
« کوچه ای هست که من را به کودکی ام ببرد؟ » *
طنابِ داری که جنگم کند؟
خواب کوچه ها سر رفت از بی گا نه گی
چه خیابانی می شوی شهید؟!
با هیچ مدادی دیگر استعاره تنِ کلمات نشدند
دلالی کنید دلالت ها !
شهر را تک تک بالا کشیدند
پایین چرثقیلم تنها
تنها احسان ** صدایم کنید.
* شاید این سطر را جایی خوانده یا شنیده بودم
** احسان یا عزت یا ندا ... چه فرقی می کنه؟
حال تایپ شعر دوم رو ندارم.
از روز هایی که بعد از این می رسند
روزی که تو را خواهم دید
و شعر هایی که سروده ام مصداق پیدا می کنند
سطر های تو پر از پاییز است
غمت پر از زمزمه ابر
کلبه ی دور ِکوهستان پر برف
گل آتش بخاری
تنم از بوسه های تو* لغزیده بهمن از کوهستان
سرد می شود سینه ام از جمله ی خیست
سراغ آهو می روی مست بر می گردی هی
هی هاه می کنی هی هاه
پنجره مه می تراواند مهتاب
تا پرنده ها از سیم ها پر کشند و سطر ها خالی بمانند
من بیدار نخواهم شد
8/8/88
*: [ تو را هرگز پیدا نخواهم کرد و در را نخواهم گشود! ]
سیگار جواب نمی دهد
انگشتها مرددند
پاییز رختخوابش را پهن کرده
در عمق هیچ جنگلی
چریکی ترانه نمی خواند.
۱۳/۸/۸۶
دعوت به سنگر گرفتنم می کرد
خاکریز ها دره های تاریک تنت
من
جنگجو شدم
2/12/87
تعقیبت میکنم
و همیشه در حسرتم
عابری باشم که از برابرت می آید
27/7/88
واژه ها تو سری خورده اند و بالا نمی آیند
"سحر را بازداشت کردند"
فردا
صبح
نداریم
حنجره درد می کنم از بی فایدگی
و خدا نیز در این غم غرق خواهد شد
به چه زبانی بگویم این شعر نیست!
قلب را با چند کلمه درد در چرخ گوشت ریخته اند