|
کمی خودم ، کمی نوشته ها
|
باز یه شب دیگه سریالهای آخرشب من رو هل داد تو اتاق و سمت لبتاپ. و تهوعی که راه به نوشتن داره.
امروز دوباره رفتم مغازه پدرم و دوباره اطمینان پیدا کردم که هنوز جاده اشتغال و استقلال مسدود می باشد.
امروز صانعیِ مرجع تقلید در راه مشهد این جا (گرگان) توقفی کرد که قرار بود فقط یه عده از خواص و علما شهر مطلع باشند و اطلاع رسانی محدود صورت گیرد که به لطف sms تبدیل شد به دیدار مردمی . در وعظ نکات عدیده ای مطرح شد که مهمترین قسمتش « شجاعت» ِ شیخ بود.
امروز ساعت 5:15 بعد از اهم اخبار بی بی سی به خیابانی زدم که باران آرام آرام داشت شدت می گرفت و وقتی 5:33 به محل دیدار رسیدم باران چنان خیسم کرده بود که بسیار از تابستان آن هم مرداد ماه بعید بود.
امروز بعد از جلسه همراه امین آمدیم پارک که پاتوق است و همیشه دیگران هم به آنجا می رسند. امین از همبازی دوران کودکی اش می گفت که مدرک دکترا گرفته و امروز دیده است که دارد «کراک» می زند من هم برای تسلی ـ شاید ـ از همبازی دروان دبیرستانی گفتم که بعد از چند بار اقدام به ترک «اوردوز» کرد و سمت چپ بدنش لمس شد.
امشب توی پارک زیرِ سایه بانِ نیمدایرهِِ کافه تریایِ تعطیلِ پارک همراه با حبیب و صابر و امین و رامین ومحمد ، ریز ریزِ بارانِ مردادی رو توی نورافکن ها از لابه لای سرو ها و شمشاد ها نگاه می کردیم و حرف می زدیم . در همین هین من در سمت دیگر این سکوکه معمولا «ساقی ها » می نشستند ولی الان به علت بارندگی آنجا نبودند متوجه پیر زنی شدم که پارچه هایی را روی نرده روی سکو پهن می کند. بیشتر دقت کردم دیدم زن چادری دارد لباسهایش را از زیر چادر در می آورد و آویزان می کند که خشک شوند. بعد آمد روی تاقچه ی کوتاهِ کافه ی خالی و تاریک نشست. گمانم نگاهش به نگاهم خورد. گمانم صورت ِ شرم و حیا و ناچاری را دیدم.
امروز قفسه سینه ام سنگین بود. سه هفته است که تهوع را دارم عقب میاندازم. آمدم خانه گفتم جریان پیر زن را . مادرم آناٌ پرسید : چرا خونه اش نرفت؟!!!! خودش جواب خودش رو داد . گفتم: ببریم چند تا لباس بدیم بهش. پدرم گفت : راس میگه .مادرم گفت : نمی خواد. و ما فهمیدیم که حق با اوست.
امشب در اه برگشتن همش ترانه «ابی » تو کله ام تاب می خورد " قلب تو قلب پرنده پوست اما ...." به خودم می گفتم پوستت اما پوست شیر نیست. به خودم گفتم کسی باید باشه باید که سر خستگیاتو ...
اما کسی نیست.
حالام دارم با خودم فکر می کنم اینا رو نوشتم که چی نوشته باشم. نوشتم که تهوع رو نیشتر زده باشم یا باز تعویقش بندازم؟
کوهها لاله زارن
لالهها بیدارن
تو کوهها دارن گل گل گل آفتابو می کارن
نه خارم نه خاشاک
زن و مرد بی باک
من آروم نگیرم
اگر هم بمیرم
من ایستادهام تا رای خود را پس بگیرم
من ایستادهام تا رای خود را پس بگیرم
چقدر ساده می شود با تو حرف زد ! چه راحت به خوابم می آیی !
وقتی به آسفالت تکیه زدی و دست هایت را « الله اکبر» کردی ، آغوشت را برای یک شهر ، یک مردم گشودی و نگاهمان کردی . در نگاهت دعوتی بود که از آن روز ما همه با تو حرف زدیم.
چهل روز شد ندا !. چهل روز است که ما به روز های خوب نزدیکتر می شویم. چون که می دانیم بذر خون همیشه نهال خواهد داد. تازه ، روی آسفالت که بهتر پا می گیرد « خاصه در بهار » .
گلوله ای که تو را پیدا کرد ندا و به نزدیکی پوست روشنت رسید و پارچۀ مانتو ات را سوزاند و گوشت و استخوان تو را شکافت و دریچۀ قلبت را برید ، که خون تو ، خون گرم و سرشار تو ، آسفالتِ گرم ِ خردادی ِ امیرآباد را گرمتر کند ، دانۀ آزادی بود ، که خاک می طلبید. خاکی همقدر و همشأن آزادی.
از آن روز ما در به در گلوله ها و باتوم ها در شهر می گردیم تا هفت ِ تیر تا هیجده ِ تیر تا ... بسیار ِ گلوله. اما سهراب و اشکان و مهدی و مبینا خوش شانس تر بودند.
ببین بجه ها چه زود ... ! سهراب هنوز کنکور از سر نگذرانده بود یا محمد که تیر 78 فقط هشت ساله بود و عزّت 22 ساله.
راستی حالا شما حتماً با هم یک جا جمع شده اید . من در کتاب معارفمان خوانده ام ؛ شهیدان برزخ ندارند . پرسش نمی شوند و یک سر به بهشت می روند . لابد هم ، تو برایشان آواز می خوانی . ترانه . راستی از ترانه چه خبر؟! می گویند در راه مسجد گرفتند اش. لابد لباس سبز پوشیده باز آنجا. ببینم فرشته ها روبان سبز به مچ نبسته اند ؟ ـــ اینجا که اینطور است .
این شب ها اگر خوابی به چشمم بیاید شما را می بینم . می بینم که خدا چشم بند سبز می بندد و بین زیبا ترین فرزندان آفتاب می گردد و قایم موشک بازی می کند.
ببینم روح الامینی را بین خودتان راه می دهید یا نه؟ ــ محسن شاید غریبی بکند. گاهی فکر می کنم او می توانست به بازجو یا شکنجه گر بگوید که پسر ِ کیست ؟ که پدرش ، مشاور ِ وزیر ِ بهداشت ِ کیست ؟ که « خودی » است. اما نگفت. می توانست بگوید او ، اگر می خواست .
چقدر ساده می شود با تو حرف زد ندا!.
عزّت اگر بود حالا 32 ساله بود. حدس می زنم آنجا « لیدر » ِ شما باشد و با لهجه آذری اش بهشت را نشانتان دهد . اگر این طور است بهش بگو که من چند سال است روی وبلاگم از او می نویسم . بگو برایش چند سال پیش وقتی 22 ساله بودم شعر نوشتم. الآن همسن تو ام.
ندا ! شنیدم متولد بهمن ماه هستی. این هفته فال تو را بعد از خودم گرفتم. خوب آمده بود. در این هفته خبری خوشی به تو می رسد . سعی کن بین کار و خانواده ات توازن برقرار کنی. در سرمایه گذاری که کرده اید سود خواهید برد ...
میبینی ؟ این مدت تو زنده تر از ما به حساب آمدی. این روز ها خیلی ها از اقوام و ملل برای تو مراسم گرفته اند که برای بزرگترین و قدرتمند ترین حاکمان و پادشاهان نگرفته اند.
ندا ! دیگر خسته شدم . دیگر نمی خواهم شعر بنویسم ، مرثیه بگذارم روی وبلاگ. درد دارد این کارها .
می خواهم کاررا یکسره کنم.کبوتر ها را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت...
من این روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم.
فبلا ً جایی خوانده بودم که زنانی با کپل های گرد بیشتر از آنهایی که کپل مثلثی دارند مورد توجه مردها قرار می گیرند. البته برای در یافتن چنین حقیقتی تنها کافیست نگاهی به اطراف بیندازیم! اما توجیه دانشمندان جالب است که می گویند دلیل آن ، آگاهی غریزی مردان از این واقعیت است که زنان کپل گرد راحتتر از صاحبان انواع دیگر کپل زایمان می کنند . طبق این روند نتیجه گیری ، می شود مقبولیت چشم درشتان را اینگونه هم توجیه کرد ؛ کسی که صاحب چشمهای بزرگتری هست ، وسعت دید بیشتری دارد و احیاناً خطر های محیط را زود تر دریافته و واکنش نشان می دهد. یا همانطور که انسانی با عضله درشت بازو دارای زور بیشتری است بنابرین چشمهای درشت هم دارای بینایی بهتری هستند.