|
کمی خودم ، کمی نوشته ها
|
گاهی به خودم می گویم کاش فقیر بودم . آن وقت نارضایتی دلیل محکمی داشت و لازم نبود برای تشریحش دست به ابداع اصطلاح و کلمه بزنیم.
مقایسه ای می کنم از آنچه باید باشم با آنچه از یک جوان 25 ساله میشناسند و آنچه که هستم.
جهانی خالی که با صفحه هات مداوم وب یا برگهای هیچ کتابی پر نمیشود. نه در دور دست سرابی شکل می گیرد و نه آرزویی غافلگیرم می کند. می ماند یک شطرنج تک نفره و آدم هایی که انگار از توی آلبوم برایت دست تکان می دهند. می دانم این چند سطر هیچ همگرایی ندارد و نوشته ام شده شبیه خضعبلاتی که جدیدا توی جلسات ادبی ملت تحویل هم می دهند برای همین می مانم که ادامه بدهم یا نه. فکر می کنم آدم بهتر است با ماشین تصادف کند یا چاقو بخورد اینجوری آخ گفتن دلیل نمی خواهد ، شرمندگی هم ندارد.
کنت از مجلس رقص به تاخت به قلعه برگشت. وارد حیاط شد در قلعه را از پشت قفل کرد. از میان درخت ها گذشت وارد قصر شد و در قصر را از پشت قفل کرد. از تالار گذشت به کتابخانه رسید وارد اتاقش شد و در اتاق را از پشت قفل کرد. شنلش را رو تخت انداخت و شمع های شمعدانی را فوت کرد و در تابوت دراز کشید. در تابوت را به روی خود بست. تاریکی بر لبانش خشکید.
من هم وفادار می مانم مثل سگ
خاکریز ها و دره های تاریک تنت
دعوت به سنگر گرفتنم می کرد و
من
جنگجو شدم