تبليغاتX
دروغ
کمی خودم ، کمی نوشته ها

به آن جثه ظریف نمی شد نشانی دید . اما راه رفتن، راه رفتن چریکی بود که آماده است هر لحظه چاشنی انبوه مواد منفجره زیر مانتو را بی تردید و درنگ آزاد کند. هر کدام از آن  دو نارنجک خوش دست روی سینه که گویا در لحظه صفر انفجار منجمد شده بودند کافی بود که سرکرده های ارتش های جهان را یکجا به هوا بفرستد . به سمت من  میامد همراه با نگاه عاصی که یکسره از جنگ های خیابانی تاریخ به امروز  سر خورده بود. دیگر نمی شود پناه گرفت. باید به فکر خنثی کردن بمب بود. هر چند شرایط اجازه نمی دهد.

 تو خیابانهای این شهر می شود یه گوشه ای پیدا کرد بی ریا پشت به جمعیت کرد و سرپا شاشید اما نمی شود بشریت را  با یک بوسه خیس و وحشی نجات داد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 17:35  توسط نویدرضا  | 

همیشه مورد تمسخرم بودند آنهایی که تا صحبت از افتخار ملی میشد حرف کوروش و تخت جمشید را وسط می کشیدند چون آن تاریخ را بسیار بی تناسب با کنون ایران می دیدم که به جز اشتراک در محدوده جغرافیایی چیز دیگری در میان نمانده حتی زبان.

اما الان تصمیم دارم برای دوستانم برگی رو کنم که علی رغم همه فلاکت ولجنی که سراپای هویت ما را گرفته به جای همه مردم وطن پرست دنیا می توانند به ملیت وبه ایرانی بودن خود افتخار کنند.

 چند روزی اگر دقیق شوید به اخبار روزنامه های دور و بر یا اگر حرکت یکی از جنبش های سیاسی-اجتماعی  را کمابیش پیگیری کنید به وضوح در میابید که در دوره ای هستیم که بیشترین زندانی و بازداشتی رو در دانشگاه یا در حوزه زنان یا حتی اعتراضات کارگری داریم. البته نه اینکه تا حالا بی سابقه بوده نه. بحث سر اینکه درس عبرتی نشده . با بازداشت 4 دانشجو در شیراز  شاید توقع داشتیم که اعتراضات سیر نزولی داشته باشد اما این اتفاق نیفتاد بازداشت ها به 14 نفر رسید. درست مثل دانشگاه زنجان. یا درست مثل جنبش زنان که تقریبا هر هفته خبر یک بازداشت از فعالین را داریم.تازه همه اینها را درنظر بیاورید که زندانی سیاسی در کشور ما چه سرنوشت تاریک و دردناکی دارد . آمار و ارقام زیاد است من هم تصمیم ندارم برای شما قصه صغرا کبرا بچینم. فقط

اگر در مقابل سووالی در رابطه با افتخارات ملی قرار گرفتید شاید جوابی محکم تر انرژی هسته ای و شورش 57 داشته باشید وقتی بفهمید که امروزه ما ایرانیان اگر آزادی خواه ترین مردم کره زمین نباشیم قطعا جزو سربلند ترین نسل در تاریخ استبداد زده ایران هستیم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 19:13  توسط نویدرضا  | 

عاشقان

سرشکسته گذشتند،

شرم سار ترانه های بی هنگام خويش.


و کوچه ها
بی زمزمه ماند و صدای پا.

سربازان
شکسته گذشتند،
خسته
بر اسبان تشريح،
و لته های بی رنگ غروری
نگون سار
بر نيزه های شان.

تو را چه سود
فخر به فلک بر
فروختن
هنگامی که
هر غبار راه لعنت شده نفرين ات می کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت
که با ياس ها
به داس سخن گفته ای.

آن جا که قدم برنهاده باشی
گياه
از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باورنداشتی.

فغان! که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه ی روسبيان
بازمی آمدند.

باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد،
که مادران سياه پوش
ــ داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و بادــ
هنوز از سجاده ها

سر برنگرفته اند!                                                                                        ا

احمد شاملو
لندن، 26 دي 1357

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 3:18  توسط نویدرضا  | 

سبز روغنی

 

 صادق بعد از مدت ها برگشته بود . ما بین ماموریت ها سر زده، زود آمده بود، زود می خواست برود. همه ی اهل خانه دور وبرش جمع شده بودند کنار بخاری. خسته بود و از حمام برگشته، اما چهره اش لبخند داشت و خوشحال بودند دیگران . یک قورباغه هم باخودش آورده بود می گفت از همین طرف ها خریده. گویا قورباغه ی خاصی بوده ، قهرمان مسابقات پرش طول قورباغه . مطلب گفتگوشان شده بود. صداشان توی اتاق من هم میآمد از دور  قور باغه رادیده بودم. می آمد بهش. سبز روغنی و کشیده بود  . کمرش دراز تر، انگار موجود دیگری بود. کله کوچک  با چشم های زرد. نگاهم که به نگاهش افتاد، خجالت هم کشید. کسی هم در صدد نبود پرشش را بیازماید. حتی اهل خانه مانع درخواست  صادق شدند که مهمانشان را برای اثبات حرام نکردن پولش بپراند.  آمدم نشستم کنارشان . دختر ها چای ریختند .  خانه مان شلوغ تر به نظر می رسید . از این دور هم بودن غیر منتظره  همه خوشحال بودیم.  صادق خوابش میامد اما نمی خوابید می خواست بیشتر باشد. فردا باید می رفت . صحبت ها گل انداخته. آمدم اتاقم به کارم برسم. مدتی گذشته بود که رفتم به آشپزخانه برای آبخوردن. در هال دیدمشان که کنار بخاری خود قورباغه تصمیم گرفته قدرت پرشش را نمایش دهد. به اتاق که بر می گشتم. دیدم به اندازه قدم پرید.صورتش مقابلم قرار گرفت و فرود آمد. تشویقش کردند ولی من به اتاقم آمدم و شریکشان نشدم. هنوز آن چهره جلوی چشمانم هست. صورت لاغر و دخترانه با چشم هایی زرد که شاید اشک هم داشتند.و حسی مملو از شادی قدر دانی. دستها هوا را زیر پره ی پنجه ها گرفته بود و پا ها بلند تر و قوی تر به نظر می آمد . با زیرشکمی سفید و لک دار.اما تاثیر صورت ظریف و آسیب پذیرش بر ورزیدگی اندامش غالب بود.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 13:36  توسط نویدرضا  | 

دیگر احساسی تکراری و بی برانگیزش شده ، از دست دادن ما به اذا های غرور و افتخار انسان ایرانی .

این بار نوبت شاعر آزادی ایران رسیده کسی که تا بود سالیان با انواع توطئه ها و نا مردمی های دو  حکومت شکنجه گر کنار نرفت و خود نفروخت. حالا به مالکیت پسر ارشد در آمد.  

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 22:8  توسط نویدرضا  |