تبليغاتX
دروغ
کمی خودم ، کمی نوشته ها

 

البته واضح و مبرهن است که هم اکنون بزرگترین و نابرابر ترین کشتار مردم بی دفاع در تاریخ در حال رخ دادن است . و هر شخص ، ملت یا دولتی وظیفه ابتدایی انسانی دارد که نسبت به این دئانت واکنش نشان دهد.

یکی خواستار محو کشور جنایتکار از نقشه کره زمین می شود. یکی قطعنامه صادر می کند یکی بیانیه. ترکیه روابطش را با اسرائیل تعلیق می کند و مصر خود را به این در و به آن در میزند تا بلکه زمان زود تر بگذرد و قائله بخوابد و بعدا نگویند که شریک جرم بوده. و دبیر کل سازمان ملل هم مثل زنهای جنده (با عرض پوزش از این زحمات کشان جامعه از دهنم در رفت) جیغ و هوار راه انداخته  دریغ از ذره ای مشروعیت داشتن توسط طرفین دعوا. در عین حال بسیاری از معترضین یکی به نعل می زنند و یکی به میخ. کشور های عربی هم قبلا موافقت نامه امضاء زده اند وحالا شرمنده احساسات پانعربیستی( با وسیله قرار دادن دین) مردم خویشند. اما به هر طریق همه این واکنش ها به نحوی به سود دولت ها و مردم زیر آتش غزه تمام خواهد شد تنها ما می مانیم که شرط دلسوزی را از یاد برده ایم و برای دفاع از مردم مظلوم " پوکه داغتر از سرب " شده ایم و خیالمان هم نیست با این ادا اطوار ها تنها به حجم آتش افزوده ایم و سرعت تحریم ها را بیشتر می کنیم. واکنش هایی که معنایی از عقلانیت ما ندارد و چنان ساده به ذهن رسیدند که حتی از خودمان نپرسیدیم که فرودگاه مهرآباد که پرواز خارجی ندارد که برویم آنجا به امید رسیدن به غزه. یا مگر جر دادن گلو در مقابل سفارت های کشور های دیگر که اسرائیل به آنها هم چنگ و دندان نشان داده چیزی بیشتر از عدم بلوغ سیاسی ما را می رساند ( فرض می کنیم که این حرکات  خودجوش و مردمی است  و اتوبوسهای سپاه را نادیده " بنگریم"! ) . اصلا هم حواسمان نیست که اگر قرار است اعتراضی داشته باشیم به تورم 27 در صدی و بی کاری 30 درصدی است به 80 مرگ در هفته تهران برای آلودگی هواست و حتی بسته تر شدن فضای سیاسی . ملتی که امید رو شنی به آینده ندارد حتی حق کمترین واکنش هزینه بردار برای دلسوزی ندارد.می شنویم ولی مثل جن زده ها در کابوس غزه ایم حال آنکه واقعیت سخیف تر از کابوس شده . اگر اهل توسعه سیاسی نیستید اگر همه دانشجو ها و روزنامه نگار و وکیل را مزدور محارب و اجنبی میدانید ، به فکر رکود و تورم اقتصادی باشید.

آدم کم کم به این نتیجه می رسد که مردم با فکر کردن و واکنش نشان دادن به اوضاع مردم غزه ،  احساس خوشبختی و بی مشکلی می کنند.

بنابرین از مردم بابت بیان نظراتم عذر خواهی می کنم اگر رویایشان آشفت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 11:55  توسط نویدرضا  | 

در رمان " چاه بابل" اثر رضا قاسمی کارکتر اصلی داستان به نام "مندو" یک بار مورد سنگسار قرار می گیرد که طی این ماجرا چند نکته آموزنده هم نصیب خواننده می شود

1- طبق احکام مربوط به سنگسار اولین سنگ را شخصی باید بزند که تا کنون گناه نکرده است.

به همین دلیل همیشه یک کودک حدود 2 ساله آن حوالی می پلکد.

2- اگر شخصی که مورد رجم قرار می گیرد بتواند خود را از خاک بیرون بکشد و بگریزد بخشوده شده است.

3 - در اجرای حکم سنگسار و بر اساس ماده ۱۰۲ و ۱۰۴ قانون مجازات اسلامی، مردان باید تا کمر و زنان تا سینه در گودال دفن شوند و «بزرگی سنگ در رجم نباید به حدی باشد که با اصابت یک یا دو عدد شخص کشته شود، همچنین کوچکی آن نباید به اندازه‌ای باشد که نام سنگ بر آن صدق نکند».

بنابرین بی ربط نمی دانم برای رفع این  تبیعض مشهود  ما هم یک کمپین راه بندازیم.

با دوستان که جمع می شویم همه جا صحبت از موارد "نغز" حقوق بشر در کشور است. و هر کدام لیست بلند بالایی  در ذهن داریم. مثله قدیم تر ها که تا صحبت میافتاد شروع می کردیم بیوگرافی و فیلم شناسی بازیگران و کارگردان های دنیا رو از سیر تا پیاز باز گو کردن غاقل از اینکه کمترین سودی نه به حال ما دارد نه آنها و ذره ای هم نشانه چیز ارزشمندی در جامعه نیست چرا که حتی یه فیلم 20 ثانیه ای هم نمی توانستیم بسازیم. کم کم این بحث های جای خود راداد به این که کی تغلیقی خورده چند نفر اعدام شدند خط فقر به فرق کی خورده و...

و بحث های چیپی از این دست!


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 22:32  توسط نویدرضا  | 

یک ربع ساعت دارم با خودم کلنجار میرم که چند خط در باره این ماجرا بنویسم و نمی شود نمی دانم از چعه منظری شروع کنم. از خرتو خری مملکت؟ از نامردی؟ از تحمل فرا بشری فرزاد؟ از ابعاد یک فاجعه قضایی که پیامدش   آزادی فرزاد است؟

به هر حال خوشحالیم. یادمان هم نمی رود که این مرد چگونه در برار حکم مجعول فرجامخواهی نکرد.

اما چه ضد حالی خورد جلاد؟!!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 14:43  توسط نویدرضا  | 

هالیوود  

هر روز که از جلو مغازه لوازم التحریری رد می شدم . توی ویترین، داخل یک جا مدادی لیوان شکل، چند قلمموی شماره بالا را می دیدم . جوری که هروقت از جلوی مغازه رد می شوم و به ویترین هم نگاه  نکنم باز تصویر آن بزرگترین قلممو جلوی چشمم است . با قد کشیده و سینه ای گرد و خوشدست . با مو هایی کرم قهوه ای، رنگ پر های روشن باز.

 تا اینکه رفتم تو. به  مرد فروشنده نشانش دادم و قیمتش را پرسیدم. مناسب بود.

 فکر می کنم اگر قرار باشد فیلمی از خریدن قلممو بسازند. کسی  را نشان می دهند که از پشت ویترین به قلمموی داخل قلمدان خیره شده .   داخل مغازه می شود و چند لحظه دیگر  بیرون می آید و مسیرش  را پی میگرد . بعد دوربین همان لیوان را نشان می دهد که آن قلممو داخلش نیست.

به مرد فروشنده گفتم می خرم. برگشت از قفسه پشت سرش  دست کرد تو یک پاکت مقوایی سبز و یکی از سر آن را روی میز  گذاشت. به فروشنده گفتم همانی که تو ویترین هست را می خواهم. با تعجبی شوخطبعانه   پرسید : " چه فرقی دارد؟" با لبخندی تصنعی حالیش کردم  که " همین که گفتم حتی اگر احمقانه جلوه کند".

همین لبخند مرد فروشنده را متقاعد کرد که از  پشت پیشخوان دست دراز کند و  قلمموی داخل ویترین را بردارد . پولش را پرداختم و آمدم بیرون. به سمت ویترین چرخیدم که قلمدان را ببینم.

 دست مرد فروشنده قلممویی توی لیوان گذاشته بود و حالا داشت بر می گشت.

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 22:2  توسط نویدرضا  | 

عصر وقت دکتر داشتم.خانم منشی اسم و مشخصاتم رو رو یه کارت وارد می کرد . رسید به 

: سن ؟

- 25 سال

: شغل ؟

فکر اینجاش رو نکرده بودم. مکثی نکردم چندان

- دانشجو

خودمو آماده کردم که اگه آمار دقیق تر خواست یه جوری بپیچونم. اما خیلی گیر نداد منشی.

کاش دروغم خیلی دروغ نمونه.


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 22:30  توسط نویدرضا  |