تبليغاتX
دروغ
کمی خودم ، کمی نوشته ها
دانشگاه شیراز ، به فاصله ی یک روز از سخنرانی وزیر کشور ، شاهد حضور محمدرضا باهنر، نایب رئیس اول مجلس شورای اسلامی بود. سخنرانی باهنر ، در حالی در دانشکده ی مهندسی آغاز شد که دانشجویان نسبت به سوء استفاده از عنوان انجمن اسلامی دانشجویان توسط برگزارکنندگان اعتراض داشتند. تا آنجا که مجری برنامه را وادار به استفاده از واژه ی "مستقل" در طول برگزاری جلسه نمودند.


26 آذر 1385


محمدرضا باهنر که برای تبلیغ ائتلاف آبادگران شهر راز به شیراز آمده بود ، دقایقی به سخنرانی در باره ی اهمیت انتخابات شوراهای اسلامی و مجلس خبرگان پرداخت. در ادامه ، دقایق کوتاهی که به اذان مغرب باقی بود به پرسش و پاسخ اختصاص یافت. یکی از دانشجویان حاضر در جلسه از باهنر پرسید:" آیا فضای بسته ی دانشگاه ها مورد تائید شما هست؟ آیا مطابق قانون کسی می تواند نشریات دانشجویی را پیش از انتشار بازبینی کند؟" و دانشجوی دیگری نیز درباره ی میزان آزادی بیان و عقیده در دانشگاه ها اظهار داشت:" خواسته ی ما این است که وقتی همه ی تریبون های رسمی کشور و صدا و سیما در اختیار یک جریان خاص قرار دارد ، آقای دکتر سروش هم لااقل بتواند یک کرسی در در دانشگاه های کشور داشته باشد." باهنر به این سوال پاسخ نداد اما در مورد بازبینی نشریات دانشجویی پیش از انتشار گفت :"نمی توانیم اجازه دهیم که مطالب غیر اخلاقی منتشر شود." وی در مورد فضای بسته ی دانشگاه ها به اعتراض دانشجویان در حضور رئیس جمهور اشاره کرد و آتش زدن عکس رئیس جمهور را توسط دانشجویان نشانه ی باز بودن فضا دانست.
در واکنش به این اظهارات ، دانشجویی با حضور در تریبون پرسش و پاسخ اظهار داشت:" آقای باهنر! شما از فضای باز حرف می زنید اما من که الان اینجا ایستاده ام ، با ترس و لرز از ستاره دار شدن و تعلیق و اخراج صحبت می کنم." باهنر در پاسخ به این دانشجو گفت:" هر کس خربزه می خورد ، پای لرزش هم می نشیند"
همچنین نایب رئیس مجلس شورای اسلامی با منتسب کردن دانشجویان معترض به رئیس جمهور در دانشگاه پلی تکنیک به طرفداران مشروبات الکلی و سکس اظهار داشت:" اگر از آن دانشجو بپرسید که به چه چیزی اعتراض دارد ، خواهد گفت فقط به این که رئیس جمهور نباید به دانشگاه بیاید." این قسمت از سخنان باهنر به شدت مورد اعتراض دانشجویان حاضر قرار گرفت اما برگزارکنندگان مراسم با وعده ی این که فرصت سخن گفتن را به معترضین خواهند داد ، موقتا اعتراض ها را آرام کردند. دقایقی بعد، زمانی که باهنر به منظور مواجه نشدن با دانشجویان معترض ، قصد داشت جلسه را ترک کند ، محمود قنبرپور ، یکی از اعضای انجمن اسلامی دانشجویان ، خود را به تریبون رسانده و از باهنر خواست تا به خاطر اظهارات زشت و توهین آمیز خود از دانشجویان عذرخواهی کند. این دانشجو که سخنانش با تشویق دانشجویان همراه بود اظهار داشت : "آقای باهنر! حضورتان در دانشگاه قابل احترام است . اما صحبت های زشتی داشتید که به خاطر آن ها باید عذرخواهی کنید" وی ادامه داد:" دانشجویی که عکس رئیس جمهور را آتش می زند، صرف نظر از درست یا غلط بودن این کار به هیچ عنوان با تعابیری که شما به کار بردید نسبتی ندارد. در پلی تکنیک عکس کسی را آتش زده اند که دولتش پا بر حلقوم جامعه ی دانشگاهی گذاشته است و وزیر علومی را به کلاسش راه نمی دهند که دانشگاه را به پادگان تبدیل کرده است." قنبرپور در ادامه با اشاره به اخراج مهدی خلیلی ، دبیر شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه شیراز افزود: "در دانشگاه شیراز دبیر شورای مرکزی انجمن اسلامی را بعد از به پایان بردن تمام 144 واحد درسی از دانشگاه اخراج کرده اند .کسی دلیل واقعی چنین برخوردی با ایشان را نفهمید اما روسای دانشگاه به ایشان گفته اند که " ببین دبیر کجا بوده ای!"
گفتنی ست در تالار خوارزمی دانشکده مهندسی ، حضور بسیار چشمگیر افراد غیر دانشجو و بعضا مسن که نیمی از سالن را اشغال کرده بودند از ابتدا مشهود بود.

اعتراض دانشجویان دانشگاه شیراز در جلسه سخنرانی وزیر کشور
ادوارنیوز: جلسه ی سخنرانی و پرسش و پاسخ وزیر کشور با عنوان " از شعار تا عمل ، نقد عملکرد دولت نهم" امروز در تالار فجر دانشگاه شیراز برگزار شد. این جلسه توسط انجمن فرهنگ و سیاست، بسیج دانشجویی ، جامعه اسلامی دانشجویان و انجمن اسلامی مستقل ، دانشگاه شیراز برگزار شد. به گزارش خبرنگار ادوارنیوز، با توجه به وقایع روز پیش از برگزاری این مراسم دانشگاه پلی تکنیک ، مسئولین برگزاری تمام تلاش خود را برای برگزاری برنامه در فضایی امنیتی و از پیش تعیین شده به کار برده بودند. به طوری که حضور افراد غیر دانشجو در سالن مشهود بود. در این جلسه رئیس دانشگاه شیراز ، استاندار فارس و سایر مسئولان استانی نیز حضور داشتند. پس از سخنرانی وزیر کشور مجری برنامه اعلام کرد که پرسش های شفاهی فقط از سوی نمایندگان چهار تشکل میزبان و سئوالات سایر دانشجویان به صورت کتبی مطرح خواهد شد. به عنوان اولین سوال ، نماینده ی انجمن اسلامی مستقل بدون ذکر عنوان "مستقل" از سوی مجری برنامه به جایگاه دعوت شد. در این هنگام تعدادی از دانشجویان با فریاد زدن واژه ی "مستقل" اعتراض خود را نشان دادند. اما سوال نماینده ی این تشکل ، تبدیل رابطه ی تعامل بین مجلس و دولت به معامله بین این دو قوه بود. سوال دوم توسط نماینده ی انجمن فرهنگ و سیاست، میزان همکاری بسیج در برگزاری انتخابات بود که پور محمدی در پاسخ عنوان کرد که بسیج فقط گزارش های مردمی را تائید می کند و گزارش های تائید شده توسط بسیج می تواند در تائید یا رد صلاحیت افراد مورد استفاده باشد. این قسمت از سخنان وزیر با اعتراض دانشجویان رو به رو شد و حاضران در سالن وزیر کشور را به شدت هو کردند.
در ادامه ، اولین سوال کتبی توسط وزیر پاسخ داده شد. این سوال در مورد هزینه ها و بودجه های تخصیص یافته در سفرهای استانی از محل صندوق ذخیره ی ارزی بود. در این حین یکی از دانشجویان از میان جمع نسبت به سفرهای استانی اعتراض و عنوان کرد که این سفرها بیشتر جنبه ی تبلیغاتی دارد و رئیس جمهوراز هم اکنون به دنبال رای جمع کردن برای انتخابات آتی می باشد. سخنان این دانشجو با تشویق ممتد حضار مواجه شد.
نماینده ی بسیج دانشجویی در مورد فضای راکد دانشجویی در دانشگاه ها صحبت کرد که دانشجویان با فریاد " فضا بسته است ، نه راکد" ، اعتراض خود را اعلام کردند.در حالی که وزیر کشور از سالم بودن فضای سیاسی دانشگاه ها و سفر های استانی هیئت دولت سخن می گفت ، محمد هادیان ، عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه های شیراز و علوم پزشکی که اجازه ی صحبت کردن در پشت تریبون را نیافته بود ، از میان جمعیت با فریاد خطاب به وزیر کشور اظهار داشت : " نمونه ی سفرهای استانی هیئت دولت ، سفر شما به دانشگاه شیراز است. اینجا چند نفر به صورت دستچین شده اجازه ی صحبت کردن یافته اند که همگی نمایندگان تشکل های دست ساز مدیریت امنیتی دانشگاه شیراز هستند. " وی وی افزود ؛ شخصی که به عنوان نماینده ی انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه شیراز صحبت کرد ، عضو انجمن اسلامی مستقل است که به تازگی و توسط مدیریت دانشگاه تاسیس شده است و اخیرا با حذف کلمه ی "مستقل" تلاش می کنند که از پیشینه ی 27 ساله ی انجمن اسلامی دانشگاه های شیراز و علوم پزشکی سوء استفاده کنند." عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشجویان ادامه داد : "شما از فضای سالم سیاسی در دانشگاه ها صحبت کردید ، معنای دانشجوی ستاره دار چیست؟"
صحبت های هادیان در چندین نوبت با تشویق های مکرر دانشجویان همراه بود.
در ادامه و پس از آن که دانشجوی دیگری نسبت به کمک های صد ملیون دلاری به کشور های خاص اعتراض کرده بود ، هادیان به خاطر طفره رفتن وزیر کشور از پاسخ گویی به سوال دانشجویان ستاره دار، اعتراض کرده و افزود : "جناب وزیر که دم از قانون می زنند بفرمایند که بر طبق کدام اصل قانون مطبوعات ، نشریات دانشجویی در دانشگاه شیراز قبل از انتشار بازبینی می شوند؟"
وزیر کشورپاسخ داد :" از میان 14 هزار دانشجو ، احضار 50 نفر به کمیته ی انظباطی امری طبیعی است.. در این هنگام دانشجویان زیادی فریاد زدند:" به چه جرمی؟" که با تشویق شدید دانشجویان حاضر مواجه شدند.
پورمحمدی در تلاش برای توجیه عملکرد خلاف قانون دانشگاه شیراز در بازبینی نشریات عنوان کرد که نشریاتی وجود دارند که مطالب غیر اخلاقی منتشر می کنند.
همچنین دانشجویان نسبت به عملکرد ضعیف استانداری فارس اعتراض کردند.
***در حاشیه: وقتی پور محمدی سوال کتبی در مورد عملکرد دولت در مساله هسته ای قرائت کرد ، دانشجویان به نحوی وزیر کشور را هو کردند که وی از پاسخ گویی به این سوال منصرف شد.
وزیر کشور در قسمتی از سخنان خود اعلام کرد که دولت در راستای دقت در خرج کردن پول هایش از کمکی که متعهد شده بود به مردم سونامی انجام دهد ، صرف نظر کرده است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 18:19  توسط نویدرضا  | 

 

 پارک شهر

« پاشو! پاشو! حرف بزنیم. حرف می زنی؟»

تکان تکان می خوردم و  می شنیدم، چشم باز کردم.هیکلی قهوه ای و ژنده ای را دیدم که روی پنجه نشسته روبروی من و دستش هنوز روی کتفم است. با یک حرکت خودم را یکی دو متر عقب کشیدم و خوردم به یک درخت.

نفسم بند آمده بود.همان جور روی پنجه نشسته بود ودست هایش بین سینه و زانوهایش بود و با چشمهایی که دیده نمی شد به من خیره بود. و با لحن کسالت و خواهش مثل وقتی که کسی از کسی که نمی شناسد ساعت را بپرسد می گفت:

« باهام حرف میزنی؟بیا حرف بزنیم ،صحبت کنیم.»

از ابروهای جلو آمده اش می شد فهمید ،هم از صدایش که حالش خراب است و گویا قرص ماه هواییش کرده ونمی شود به سادگی از دستش خلاص شد.  

گفتم: « خوب چی بگیم؟»

« نمی دونم صحبت کنیم»

پتو را به دورم پیچیده بودم وحالا به درخت تکیه دادم

« حالا بیا اینجا- به درخت کنارم اشاره کردم- کسی رد بشه نبیندمون»

بدون اینکه به پشت سرش نگاهی بیاندازد همان جور روی پنجه حرکت کرد و تکیه داد به درخت کناری.کنارم بود اما هنوز جهت نشستنش به سمت روبرو.

گفتم:«قلبم.. . وایستاد!  

« ترسیدی؟!»

« این طرفا ندیده بودمت؟»

« مال این جاها نیستم رد میشدم»

«کجا می رفتی؟»

بدنبال نقطه ای در دوردست سمت چپ سرش را چرخاند جایی را پیدا نکرد چرخاند سمت دیگر و باز هم.جواب داد:« می رفتم»

به سمت من توجه نمی کند. به نظرم باید با شرایط جدید کنار بیایم. حالا که از خواب پراندتم شاید بتواند بخندانتم.

« خوب داداش دیشبو کجا خوابیدی؟»

« دیشب با یه پلیس صحبت می کردم»

«اِ ...؟! باریکا لله .... چی می گفتین؟»

«صحبت می کردیم ساعت شهرداری دو بار که زنگ زد ماشین اومد اون رفت و صحبتشو نیمه کاره گذاشت منم با اون یکی اصلاً حرف نزدم»

« تا کی می خوای همین جوری حرف بزنیم؟»

«حرف بزنیم»یعنی حالا حالاها

« اگه دیر بخوابیم صبح دیر پا می شیم مامور پارک خیسمون می کنه ها!»

«فردا تعطیله یه ساعت دیر میان»

« خوب داداش نگفتی سیگار داری؟»

«سیگار بدِ !»

« آره خب»درست می گفت. از دور ماشین ها رد می شدند و گاهی نورشان این سمت شمشادها را روشن می کرد.« می خوای بدونی چه خوابی دیدم؟»

«خواب؟»

«من خواب دیدم صبح کسی از خواب بیدارم نمی کنه،نه سرو صدای ماشینا نه آبپاش نه پلیس.با صدای پرنده ها خودم بیدار میشم.بعد می بینم تو خیابون ماشینا پارکن.مغازه ها بازن ولی کسی توشون نیست. اصلا تو خیابونم کسی نیست.»

نمی دانم چرا برایش تعریف کردم.گفتم:« تو بگو تو چی خواب دیدی؟»

«من؟!.. من خواب دیدم مردم جشن گرفتن شربت میدن»

« مطمئنی خواب دیدی؟ این چیزا رو که لازم نیست تو خواب ببینی.... بعد چی شد؟»

منتظر ماندم تا جمله ی بعدی...... نیامد« اشکال نداره تا صحبت می کنیم من چشامو ببندم؟»

خیلی سریع همان جور نشسته آمد بالای سرم تکانم داد« نه... نه... حرف بزنیم»

مطمِئن نبودم به من نگاه می کند یه به تنه ی درختی که پشت کله ام بود.« باشه ،باشه، بگو ببینم ورزش هم میکنی؟»

«نه»

«إ ..؟!. این که خیلی بدِ»

نگاهش نگران شد از اینکه با بدی نسبتی پیدا کرده.« خب ، اشکالی نداره پاشو برو دستگاهای اون ور پارک چند دقیقه ورزش کن من ببینم»

مردد بلند شد شاید هم از احساس مسئولیتی  که در قبالش دارم ممنون بود. رفت به سمت وسایل. سه چهار بار برگشت به من نگاه کرد. وقتی مطمئن شد هیچ تکان نمی خورم شروع کرد به ورزش. چند ثانیه ای تماشایش کردم. پتو و وسایلم را جمع کردم :« می رم یه جای دیگه»

                                                                                                           اسفند ۸۶

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 19:21  توسط نویدرضا  | 

وقتی نام داستان پیدا کردن سکه از جوب است

مهمترین انتظاری که می شود از این داستان داشت این است که حد اقل سکه ای در جوب آب پیدا شود.

خیابانگرد مفلوکی که مدت ها پیش ، یعنی از زمانی که با خبر شد رفیق قدیمی اش که او هم یک خیابانگرد مفلوک دیدگر است در جوب آبی از محله های بالا شهر مرده ، تصمیم می گیرد که دیگر دور وبر جوب ها نپلکد.

تا وقتی که شبی خواب سکه ای را می بیند که در جوب مقابل یک مغازه اتوشویی  میان لجن و کثافت آرمیده است باز هم  تصمیمش را عوض نمی کند . اما وقتی که این خواب را چنذد شب بعد برای بار دوم می بیند باز هم تصمیمش را عوض نمی کند. تا این که این رویا بار ها بارها تکرار شد و وی نا باورانه به این اطمینان می رسد که دوران فلاکت و بدبختی به سر آمده و زمانه روی دیگر سکه اش را به او نما یانده است.

سحر که شد ، دیگر منتظر خاموش شدن همه ستاره ا نمی ماند میرود سراغ جوب فوق الذکر که مقابل یک مغازه اتوشویی بود. تنگ و گود. بی محابا به زانو در میآید. پنجه در گل و لای فرو می کند و با نا رضایتی که مقتضی حرفه اش استشروع به به هم زدن لجن می کند. گویا توقع دارد با چنگ آول سکه ها بالا بیایند.  با همان چنگ اول سکه ها بالا نمی آیند. اما وقتی به گل و کثافت کف دستش با دقت نظاره می کند ، خوشخیالی بچه گانه اش را در می یابد.

داخل جوب می شود. پا هایش را خیس می کند و باز، می گردد. انگشتانش لجن را مشت مشت می کاوند . حدود پنج دقیقه است که خم شده و هی می گردد ... تا این که دستش به چیزی می خورد . دقیق تر یگویم ؛ دستش به چیزی گرد وفلزی خورده است.

تعلیق .

با شتاب بالا می آید. سر پپسی ها را به آسفالت می کوبد و به کائنات و مخلوقات و جهان آفرینش لعنت می فرستد بالاخص آن مزخرفاتی که آدمیان دم صبح در خواب می بینند.

به هر حال وقتی امید واری به کسی رجوع می کند آن هم یه خیابانگرد پیر متروک  اصلا  به این سادگی ها از میدا ن به در نمی رود. مخصوصا اگر÷یدا کردن سکه ای را در جوب باها و بارها ، دم صبح ، در خواب دیده باشد.

برتلاشش می افزاید. دوباره و اینبار با وسواس بیشتری جستجو می کند. همه آگاهی ها و  تجربه اش را احضار می کند . تخاله و لجن را اینچ مربع  به اینچ مربع  می کاود و بیرون می کشد. از شقیق و گردن مرد فرتوت بخار و عرق نمایان می شود.

فعالیت اینچنینی اول صبح آن هم با شکم ناشتا برای یک بی سرپناه خسخسوی پیر که بدنش پر از مریضی و میکروب و نارسایی های جورواجور است به همراه هوای متعفن برخاسته از تفاله ها و فاضلاب به هم خورده مردم بالا شهر  آن هم به مدت  یک ساعت ؛ فکرش را که می کنم می بینم که حتما خطرات جدی برای قلب می تواند در پی داشته باشـ ... .

متوقف شد. زمان ایستاد . چهره پیر مرد  به این همه  شادی  عادت ندارد. خودش است سکه های قیمتی. با صلابت و هیجان قدم بر لب جوب می گذارد که دردی ناگهانی کتفش را بی حس می کند ـــ از بازی روزگار غافل نشوید ـــ سرش گیج می رود... امیدی نیست. برویم سراغ داستان بعدی پیرمرد  می افتاد سرش به جدول می خورد و متلاشیمی شود و اگر بخواهیم این ماجر را بیش از این  ادامه دهیم وارد دنیای ارواح و متافیزیکی  می شویم  که شناخت چندانی نداریم. اما داستان بعدی می تواند برای

یک دختر جوان نا امید غمگین رخ دهد.

دختر جوان وقتی از روی جوب رد می شد. گل سر ازدستی که با آن بازی میکرد سقوط می کند. همان آن این سووال برایش پیش می آید که « به هر حال این هفته برای متولدین شهریور هفته بدی نخواهد بود . پس ... ؟ »

گل سر آنقدر هم با ارزش نیست که دختر جوان مجبور شود برای نجاتش  از آقایان جوان آن سوی خیابان  کمک بخواهد. سعی می کند ابتدا خودش را نسبت به اطالف بی تفاوت جلوه دهد . در واقع بی تفاوت تر از اطراف نسبت به خودش تا با اعتماد به نفس لازم یک پایش را داخل جوب کند و  گل سرش را بالا بکشد.

در  این فکر است که چگونه این اتفاق را با مطلبی که روز فبل در صفحه طالع بینی هفتگی مجله در مورد متولدین شهریور خوانده بود منطبق کند.

« این اولین بد شانسی امروزم نیست و آخرینش هم نخواهد بود»

با این جمله سعی کرده به خودش تلقین کند تا در برابر این جور حوادث نا گوار به سادگی خود را نبازد.مسلما وقتی این جمله دزر ذهن دختر جوان غمگین نوسان می کرد نمی دانس که وقتی گل سر را بالا بکشد یک سکه قدیمی و قیمتی به آن الحاق شده است.

وقتی برق سکه ها رادید هیجان زده شد اما جیغش را خورد و به سرعت آرامشش را بدست آورد. گل سر را به جوب بازگرداندطوریکه توجه کسی را جلب نکند سکه را در دسمالی پیچید و در جیبش گذاشت.

در آخر دختر جوان و شاد داستان ما  با آرامش و اطمینان به سمت زرده تخم مرغی که آرام آرام  در سنگ فرش انتهای خیابان حل می شد  باشوق قدم می زند و تصمیم دارددر اولین فرصت یک ماتیک روشن یک زنجیر کلفت با پلاک و لوازم ضروری دیگر بخرد و در نزدیکترین دکه روزنامه فروشی فرم اشتراک مجله موفقیت را پر کند.

حقیقتی است که همیشه شاهد به ثمر رسیدن تلاش های یک انسان بودن  باعث خوشحالی می شود. اما در جایی دیگر داستان دیگری نوشته می شود.

مردی راه می رود.

از قدم زدنش نم شود فهمید که سرکار می رود ؟ از سر کار بر می گردد؟ یا برای تمدد اعصاب این خیابان کم رفت و آمد را پیدا کرده است.

این آقا خواب پیدا کردن چیزی را در جوب ندیده و برخلاف دختر جوان قبلی با رد شدن از جوب متوجه سکه نمی شود. بلکه دارد به موازات جوب راه می رود که با درخشش مبهم سکه زیر آب خاطرات کو چک و بزرگی در ذهنش احضار می شود که گویا تا کنون از وجود چنین خاطراتی در ذهنش آگاهی نداشته.

انگار مرد مشغله مهمی ندارد  . چون خاطرات را پس نمی زند که هیچ ، سعی می کند که لحظه به لحظه ی قدم زدنش را با تداعی خاطرات دوران کودکی اش آکنده از حس نوستالژی کند.

حالا به راحتی می شود چند داستان کوچک و بزرگ دیگری در خلال همین یاد آوری ها سرو سامان داد که البته حوصله می خواهد شاید هم بشود یک نتیجه اخلاقی خوب این وسط ها جا داد.

در هر صورت او بدون توجه به احتمالات ما به یاد می آورد که وقتی خیلی بچه بود ، بچه محل های بزرگتراز خودش با همین سکه های براق گولش می زدند! و از بزرگتری خودشان و کوچکتری او سوءاستفاده می کردند. به او می گفتند که سکه های براقشان از سکه های کدر او گران تر است. و به این ترتیب پول های کم ارزش خود را با سکه های مرد که آن موقع پسرک بود عوض می کردند. و وقتی هم که پسرک به سنی رسید که آرزش واقعی  آن سکه ها را فهمید همین کلک را به بچه محل های کوچکتر از خودش سوار کرد. و بچه های کوچکترمحل هم وقتی بزرگتر شدند همین معامله را با کوچکتر ها کردند. تا امروز که تقریبا همه در کودکی آن کار زشت را انجام داده اند.

 نتیجه اخلاقی داستان

                                                                                        آبان 85 و تیر87

                                                                                       نوید رضا هادوی                                       

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 19:52  توسط نویدرضا  |