تبليغاتX
دروغ
کمی خودم ، کمی نوشته ها

کامنت بگذارید اضاف شوید

لیست وبالیگ بروبچز هنر و اندیشه گلستان. هر کی میدونستیم نوشتیمش هر کی هم که نمی دونستیم شما  که می دونین بگین تا بنویسیم. از همین لیست دست ولی خان فتاح زاده هم هستش.ترتیبش هم الفبا از اسمهاست.

 

 لیست را در ادامه مطلب بنگرید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 12:27  توسط نویدرضا  | 

اسم این داستان رو هامان می ذاره

باد نمی آمد و مردم از چیزی بین خواب و بعد از ظهر بیرون زده بودند. پایان هر روز ، خورشید ، شب را جایی پشت تپه های انتهای خیابان مولن روژ سپری می کند. برای گذراندن وقت یا تلف کردن بعد از ظهر یا لذت بردن از پیاده روی روزانه با امتیاز تماشای غروب خیابان خوبی است.

مردم فکر می کردند که به چهره هاشان نگاه نمی کنم یا ویترین ها را اهمیت نمی دهم و یا حواسم به ماشین های خیابان نیست. این شیوه ای بود که قبل تر ها یاد گرفته بودم ـ طوری قدم بزنم که دیده نشوم ـ.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 23:7  توسط نویدرضا  | 

رفیقم احمد خاندوزی داستان نویس وفعال حقوق بشری در گرگان این داستان را تقدیم می کند به معلم کرد محکوم به اعدام « فرزاد کمانگر»   

احمد خاندوزیفرزاد کمانگر

مرتضای چهل روز دیگر

 

اگر آرام می گرفتند راحت تر صدایم را می شنیدی.

صدایت رانمی شنیدم هلهله مگر تحمل داشت گفتی خنچه  کیک  سبد گل

گفتم  خنچه  کیک  سبد گل

گفتی نَگَم نگفتم اصلا رفته بودی نبودی مگر هلهله و بازی گوشی چشم ها می گذاشت.

گفتی آخ  گفتم  نفهمیدم این صدایِ ملای مسجد سبزه بازار است یا نگفتی اصلاً رفته بود نبود.

.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 23:1  توسط نویدرضا  | 

نمی دونم گفتم براتون یا نه.ولی حدودن یک ماه پیش داشتم مثله بچه آدم درس می  خوندم روزی ۶ تا ۸ ساعت . بعد طی یک مشاجره لفظی با والدین به این نتیجه رسیدم که ۲۴ سالمه تا کی باید سر بار باشم و این حرفا. حالا دنبال کارم. یک جا هم یک هفته کار کردم که گفتند روزی ۸ ساعت کار اداری ماهی ۸۰ تومن . من هم هر چی سعی کردم نتونستم خودم رو راضی کنم.! در همین هین و بین عده ای رفقا به من پیشنهاد دادند یا تکلیف کردند که صفحه ادبی گلشن مهر رو دست بگیرم که هفته ای یک صفحه هست تا بازتاب وقایع ادبی گرگان بهتر انجام بشه. حقا هم خوب هوام رو داشتند. از نیما خواستم یه رمان پا ورقی شروع کنه. بنویسه تو وبلاگ تا برای صفحه بندی تایپ شده و آماده باشه تازه اسمش رو هم قبول کرد من بذارم. ساطور.شب به جواد تماس گرفتم که برای چند تا خلاصه و نقد کتاب بنویسه فرداش غروب داشت برام می خوند ببینه که چطوره. سارا و شعبان برام مصاحبه از منصور جعفر خورشیدی تهیه دیدند. باقی دوستان مثله وحیده سیستانی و عیسی آزاد هم نقد های نهمین جلسه نقد گلستان رو که نوشته بودن در اختیارم گذاشتن تا هر جور خواستم مورد استفاده قرار بدم.اما همه اینها با بی فکری یکی از دوستان عزیزم که سر دبیر بخش ادبی روزنامه بود تبدیل  به پشم شد. یعنی روز نامه  لحظه آخر بدون هماهنگی با ما صفحه رو بست و ما را حسابی خنک نمود. منم تصمیم گرفتم به خاطر همراهی دوستانم این ما جرا را بی خیال نشم اما به شرط اختیار تامی که از سر دبیر می گیرم.در ضمن تو سایت عروض داستان زنگ تلفن رو نیما گذاشته البته نصفه . چرا؟ چون تو نقد داستانم پیشنهاد داده بود که داستانت تا همینجا کار جالبیه و سطور بعدی اضافه اند . منم گفتم هر جور خودت راحتی.حالا هر کی عکسم رو می خواد ببینه رو زنگ تلفن بالا کیلیک کنه.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 19:30  توسط نویدرضا  |