تبليغاتX
دروغ
کمی خودم ، کمی نوشته ها

یا اصلا همین که خالق  کارکتر هایی باشم که چنین درونیات وذهنیات الکنی را بیرون تف می کنند. خودش نشان دهنده نوعی حماقت مضمن است !

این احساس شکنجه گونه و مازوخیستی را می توان جزو احساس ندامت ادواری یا خود انتقادی دانست که سراسر لحظات بی گناه را تبدیل به برزخ بی روحی می کند که چیز ارزشمندی در درون آرام آرام شروع به مچاله شدن و پوسیده شدن می کند و خلاصی از این حالت تنها به کمک متعادل نمودن مصنوعی ترکیبات شیمیایی خون صورت می گیرد.

هورمون دیپلوسایکولین که از مجموعه غددی در بخش هیپوتلاموس مغز ترشح می شود. رابطه مستقیمی با احساس افسردگی و وادادگی روحی دارد. سرخوردگی های جنسی دوران بلوغ ، خود انتقادی ، مصرف مداوم سیگار و قرار گرفتن در معرض سرو صدای دلخراش و مداوم و همچنین تغییر نا گهانی شرایط زندگی موجب شدت در تولید و ترشح این هورمون می گردد. وجود مقدار ۹.٪  mgr منیزیوم در  خون کار این قدد را به میزان قابل توجهی کم و در حدود زیر نرمال نگه می دارد. زعفران و پوست درونی پرتقال حاوی مقادیر متنابهی منیزیوم متابولیک می باشد.

این داستان ماجرای مشاجره عاطفی بین یک زوج جوان و رومانتیک است که امکان دارد به عواقب ناگواری منتهی گردد. و اگر غرور مردانه داستان انعطاف به خرج ندهد حسادت زنانه چهره ویرانگر خود را به رخ تراژدی می کشد.

لطفا به کلیشه بودن جملات توجه نکنید!

O : تو قصد داشتی جلوی دیگران منو تحقیر کنی و موفق هم شدی!

1 : طوری وانمود نکن که بره ای بیگناه بیش نیستی . در ضمنهیچکدوم از آدم های اونجا چنین بر داشته خود آزار گونه ای از ماجرا ندارن.

O : تو چطور می تونی ذهن دیگران رو بیخونی

1: اینکه اونها از علاقه شدید من به تو کاملا مطلعند و اون حرکت می رو پای کم توجهی به تو یا هرزگی نمی ذارن    

   ... زنگ تلفن ....

O: تو تصمیم داری با کلمات قلمبه و سلمبه بحث رو به مغلطه بکشونی  ( ... زنگ تلفن ... )اما این بار دیگه نه!

1: مغلطه ؟! چی می خوای بگی !   ( ... زنگ تلفن ... ) ببین ... نگرش تو نسبت به من شیطانیه . من فقط می خواستم ...

O: می خواستی چی ؟!  ( ... زنگ تلفن ... )

1: سعی نکن با پا فشاری بی دلیلت کار منو به  ( ... زنگ تلفن ... )احساس گناه بکشونی  

O: یعنی ارزش یک معذرت خواهی هم ندارم

1: چی ؟! عذر خواهی !

( ... زنگ تلفن ... )

O: چی  ،چیه ؟

1: عزیزم ! رقصیدن با دوسدختر یک رفیق قدیمی تو یک جمع دوستانه کجا می تونه تحقیر تو 

( ... زنگ تلفن ... )باشه؟

O: فقط رقصیدن نبود . بوسیدیش

1: خب البته . گونه اش رو

O: تو به کنار لبهای اون دختر می گی  گونه؟!

1: یک بوسه ساده بود عزیزم که معنای خطرناکی هم نداشت

O: کاملا مطمئنم

1:خب یه مقدار طولانی شد یه مقدار هم بغلش کردم

O: و دستت که هی تلاش می کردی ببری زیر دامنش !

1: ببین O ی عزیز ! مسئله رو ژیچیدش نکن . فقط یه نوازش ساده بود

O: همون نوازش سطحی بود که باعث جلو اومدن شلوارت شد؟!

1:... سکوت ...

O: گوش کن 1 !تو باعث شدی تا آخر مهمونی همون دوستای صمیمیت با چشمک و اشاره و در گوشی و پچ پچ کردن مسخره مون کنم.

1: این تصور توئه ... این اشاره ها و پچ پچ ها همیشه و تو همه مهمونی ها هست تو مهمونی ما هم از همون اول بوده ولی تو بعد از اون ماجرا حساس شدی

O نگاه عمیقی در چشم های وان میکند بعد از سکوتی نسبتا طولانی با لحنی کشیده و تاسف بار می گوید " وان؟!"

وان که هیجان زده شده بود سیگاری روشن می کند از جای خود بلند می شود و کنار اُ روی کاناپه می نشیند

1:  اُ باید اعترافی کنم

O: آها ؟

1: من حواسم مشغول مسئله بغرنج و پیچیده ای بود که باید ازش خلاص می شدم

O: چه ربطی داره؟!

1: گفتم که در گیر مسئله بغرنج و پیچیده ای بودم که باید ازش خلاص می شدم.

O: چرا خلاص شی ؟ چرا سعی نکردی حلش کنی؟

1:چون ... چون اگه حلش می کردم  به حقیقت تلخ و گزنده تری می رسیدم اون وخت ...

O: اون وخت چی؟

1: اون وخت بی حوصله و با عصاب خورد مهمونی رو به تو و خودم و بقیه حروم می کردم .

O: ولی همه اینا که گفتی دلیل نمی شه که او کار ازت سر بزنه

1: اُه O ی عزیز باید حواسم رو با توجه عمدی به یک مسئله مهمل تر پرت می کردم

همین که وان ای کلمات را به زبان می آورد و به دلیل اینکه واقعا ترسیده بود که چنین مشکل کوچکی شالوده رابطه اش با خانوم اُ را از بین ببردو در ذهنش این جمله را تکرار می کرد که " وقتی ذهنم مشغول دست و پا زدن در یک مسئله بغرنج و پیچیده است که اگر صحیح حلش کنم به حقیقت تلخ و گزنده تری برسم. هر گز حواسم را با توجه عمدی به یک مسئله کوچکتر و مزخرف تر پرت نکنم "

در انتهای این دیالوگ پر مخاطره آقای یک است که چنان رومانتیکانه از اُ معذرت خواهی می کند که خانوم اُ باچهره ای شبیه پرتره های راهرو بیمارستان که بیننده را به سکوت دعوت می کند او را در آغوش می کشد و می بوسد. و هرگز از وان نپرسید که آن مسئله پیچیده و بغرنج چه بوده.

... زنگ تلفن ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 12:50  توسط نویدرضا  | 

همیشه جمله هایی پیدا می شوند که مورد توجه قرار بگیرند ، جایی یادداشتشان کنیم ، حفظشان کنیم و سر لوحه زندگیمان قرارشان دهیم و یا وقت و بی وقت به دیگران تحویلشان دهیم که گویای دیدگاه خاص ما به زندگی ویا نشاندهنده شعور متعالی ما باشد.

اما بعضی از این جمله هل هشتند که مصمم می شویم جایی یادداشتشان کنیم ،حفظشان کنیم اما فقط برای کودمان و در خلوت خودمان تکرارشان کنیم. امروز جمله من اینست. " وقتی ذهنم مشغول دست و پا زدن در یک مسئله پیچیده و بغرنج است که اگر صحیح حلش کنم به حقیقت تلخ و گزنده تری برسم .حواسم را با توجه عمدی به یک مسئله کوچکتر و مزخرف تر مخدوش نکنم"

هر چند این کار توسط توسط آموزه های اووشو و بحث های انرژی مثبت و ... منع شده ولی جمله خوبیست. کاراست . شخصیت را واقعگرا می سازد.

حالا مسئله اصلی اینست که تا چه مدت به این روند وفا دار می مانم؟

می دانم مدت زیادی طول نخواهد کشید. زیرا همیشه بعد از مدتی - یکی  دو هفته - خود به خود  از نوشته های پیشینم منزجر و متهوع می شوم. و هیچ راه بهبودی هم ندارد. حتی پاره کردن و دور ریختنشاندردی را دوا نمی کند. چون به هر حال روزی ، ساعتی و ثانیه ای  آنقدر احمق بودم که مرتکب نوشتن چنین مهملاتی شده ام. در خوش بینانه ترین حالت باعث خنده ام می شود و آرزو می کنم این نوشته های دشمنم می بود که به شدت می شد سوژه کردشان و در هر محفلی با طعنه و مسخرگی یادش کنیم.

بار ها با راههای زیادی سعی کردم که از این احساس ریشه سوزخلاصی پیدا کنم. برای آنها اغلب نگارنده ای غیر خودم تعیین می کردم. یا مثلا بعد ها در ابتدا و انتهای آن سطور دست برده ام تا قابل قبول تر به نظر برسند. که این البته ممکن بود که در آن لحظه کمی از از بار حماقتشان بکاهد اما دو هفته بعد دوباره همان اتفاق تکرار می شد با این تفاوت که اعتماد بیشتری نسبت به گند زدن خودم پیدا می کردم.تا اینکه به مرور و آزمون و خطا این دست کاری های تبدیل می شدند  به داستانی که در آن شخصیتی از اشخاص خاضر در داستان در جایی این افاضات را از خود ساتع می نمود.

اینکه آنها در قالب داستان از زبان کسی که من نیستم بیرئن بیاید کی دلگرم کننده است اما تاثیر چندانی در مزخرف بودن محتوای آنها نداشت. فقط خودم را کمی از حس کشنده و ویرانگر خود احمق بینی  مبرا کرده ام .می گویم کمی . به این علت که برای نوشتن چنین داستانهایی هر چقدر هم که تلاش می کنم باز موقعیت ضهور آن جملات نسبت به داستان طبیعی جلوه نمی کند.   

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 21:11  توسط نویدرضا  |