|
کمی خودم ، کمی نوشته ها
|
وقت های هست کخ اعتقاد پیدا می کنی چند لحظه بعد لحظه آخره. تا اون موقع توی در هم برهمی و نا امیدی قلبت ذوقی تولید می شه که با کمک اون می تونی اون چند لحظه باقی مونده رو بدون دلزدگی تحمل کنی.
چند ثانیه مونده ترجیح می دی چشمهات رو بسته نگهداری تا لذت رهایی و تموم شدن رو کامل درک کنی .
به لحظه ای که منتظرش بودی میرسی . چشمهات رو باز می کنی. پشیمونن. چون واقعا چیزی فرقی نکرده به جز اینکه احساس کشنده پشیمونی هم به همه ملالت اضافه می شه .این لحظه احساس تلخی و نفرتی داره که فقط می تونی با دروغ ازش خلاص شی.
قبول می کنی که همه چی یه توهم بوده.
به چشم این دیوانه سنگ می زند و
هر دم می گوید :
"از پشت شیشه مات
هر که می گذرد
تویی"
" آنقدر بوسیدنی هستی که نباید بوسیدت "
" آنقدر دوستت دارم که باران نامت از زبانم
بند نیاید"
. . .