تبليغاتX
دروغ
کمی خودم ، کمی نوشته ها

سلاحی است انفرادی قابل حمل توسط نفر دارای برگه ضامن سه وضعیتی ، به ضامن ، تک تیر و رگبار . با فشار مستقیم گاز باروت مسلح می شود با هوا خنک می شود.وبا خشاب 20 تیری مسلح می گردد. ماموریت: از بین بردن نفرات دشمن.

 از سالهای حدود ۴۸ تا ۵۰ خورشیدی ژ-۳ جای اسلحه ام-۱ رو به عنوان سلاح سازمانی ارتش ایران در کلیه یگان ها میگیرد. . همزمان خط تولیدش از ژرمنی خریداری می شود. از همین رو در جنگ ۸ ساله ارتش از این اسلحه استفاده می نمود. در بین عراقی ها معروف شده بود به توپ دستی چون گلوله ۷/۶۲ م م آن قادر است از فاصله  ۱۲۰۰ متری  سوراخی به اندازه یک کف دست در پشت تن مضروب بخت برگشته ایجاد کند در صورتی که قطر همان شکاف در جلو به اندازه ناخن انگشت کوچک است."نامرد" اسم دیگه این سلاح است. اما این اسم به ناحق تا امروز در تاریخ به این سلاح اطلاق شده.می گید نه! پس دل بسپرید به داستانش.

 درجنگ جهانی دوم آلمان ها به تجربه دریافته بودند اگر یک سرباز روس در مبارزه زخمی شود چندان از قدرت تخریب نظامیش کاسته نمی شود وبا همان جراحت به نبرد ادامه می هد از این رو متخصصین به صرافت تهیه سلاحی میفتند که با هر گلوله یک مبارز از پا در بیاد.که طی این تلاش ژ-۳ متولد می شود.

اما بشنوید از داستان کلاشینکف.بر عکس آلمانها ، روس ها دیده بودند که وقتی سربازی از دشمن زخمی می شود دیگر سربازان آلمانی برای کمک به زخمی مشغول می شوند و از این رو با هدف قرار دادن یک نفر و فقط زخمی کردن آن می توانند از قدرت نظامی جبهه مقابل چند نفر بکاهند و برای رسیدن به این هدف کلاشینکف ساخته می شود.

          اسلحه سازمانی ارتش عراق کلاشینکف بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 21:52  توسط نویدرضا  | 

من آدم خوش شانسی ام . حتی با وجود بد شانسی های مکرر مداوم و متوالی این اعتقادیه که دارم. من آدم خوش شانسی ام.

اواخر فروردین ۸۵ ، دو سه روزی بود که از میدون تیر "تلو" برگشته بودیم و هر روز صبح مراسم جشن تحلیف رو تو میدون صبحگاه تمرین می کردیم. تو این چند روز بچه خیلی خوشحال و سرحال بودن چون تا یکم اردیبهشت امریه ها میرسید و محل خدمتها مشخص می شد تازه ۱ روز هم مرخصی به همراه داشت. هم تو حیاط گردانی به صف شده بودیم و تا قبل از اینکه فرمانده گردان پیداش بشه همونجا نشسته بودیم . و وقت رو با شوخی و خنده می کشتیم. گهگهای هم از پشت سر سنگریزه هایی حواله این و اون می کردیم . تا اینکه " ایست" کشیدن و بر پا دادن که سرهنگ داره پیداش میشه. ما همه بلند شدیم و خبردار و شوخی ها رم هر جا که بود تموم کردیم. در همین هین احساس کردم سنگ ریزه ای به کلاهم برخورد کرد و با صدای ریز خنده جمعیت پشت سرم با فکر اینکه کدوم اسکلی این موقع رو برای شوخی انتخاب کرده یرگشتم ببینم که چییییییی؟ . دیدم که دوستا به بالای سرم اشاره ی کنن و با حالتی جانیانی که آخر فیلم به قربانی خودشون لبخند تحویل میدن به من نگاه می کنن.

یک کلاغ، تنها یک کلاغ از بالای سر حدود ۱۰۵۰ نفر گذشته بود و هوس کرده بود در اون موقعیت معلق حاجتش رو قضا کنه. دقت کنین من از میون ۱۰۵۰ نفر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 19:20  توسط نویدرضا  |