|
کمی خودم ، کمی نوشته ها
|
داغی غیر منتظره آب حواسم را مشغول کرده بود به خستگی ای که آرام آرام از تنم خارج میشد. بی حسی ِ تدریجی وآزاد شدن مفاصل که سماجت نگاه کسی را روی صورتم حس کردم. از رو به رو . از لبه مقابل کسی به من خیره شده است. لحظه ای به نظرم آمد او هم غرقِ خودش است. چون هیاهموی در هم بر هم٬ بر چهره اش تآثیر نگذاشته بود.
توقع داشتم حالا که متوجه اش شدم نگاهش را ببّرد.منتظرم که هر لحظه او بازی بدون همبازی اش را تمام کند....بینتیجه است.آگاهی من برایش اهمیت ندارد.هم بی خیال است هم مصر.باید نشانش دهم که هم ناراضی ام هم عصبانی٬ به بقل دستی ام بگویم که شاهد ماجرا باشد و او راهم وارد این نمایش دل آزار کننم و نگاهم را بی تفاوت تر به نقطه دیگری تکیه دهم. که بفهمد که توطئه اش بی نتیجه خواهد ماند.با چشم و ابرو خالی اش کنم که ((بازی خطر ناکی را شروع کرده! )) .بهتر است اول با لبخند همراه باشد. برای ادامه ندادن وضعیت می توانم از جکوزی بیرون بیایم. حتی صدای گوشخراش شیرجه ای که همهم سالن را بهم ریخت او را از نقشش بیرون نیاورد. یک نفر با شکم پریده .آدم شکم گنده ای که هوس شیرجه حرفه ای کرده بود. توجه خیلی ها رو به خودش جلب کرد.تنم با تن لیز کناری ام تماس پیدا کرد.بغل دستی ام با آرامش خلسه آوری در چشمانش به نقطه ای نگاه می کند که (( او ))بود.
((کی رفت ؟))
حالا می بینمش.کسی دستش را گرفته و به سمت سونای بخار هدایت میکند.
***
او مردی است برخلاف پا هایش با بالاتنه و صورت تپل٬ شبیه خپله ای که رو سه پایه بلندی ایستاده.چشمهایش بی حال و حرکت اند. تیرگی آنها قهوه ای مات و سفیدیشان سفید تر از بقیه آدمها. ازکودکی به او گفته اند بسیار شبیه کور هاست. و تا حالابارها آینه را به خودش نزدیک کرده است.(( درست گفته اند )). احساسات و عواطف در نگاهش نمایان نمیشود.
حالا که او رفت ماندن آن دیگری حتمی است.تصمیم دارد گرم حواس تنش شود اما ئوباره مور مورش نمیشود. و با اینکه آب گرم با فشار به ستون مهره هایش میزند. کمرش آزاد نیست.در عین حال انظار به خلسه رفتن اعصابش را هم دارد.شاید بهتر است آگاهی را دخالت دهد: کشاله ای کند و خشکی مهره هایش را بشکنئ . یا با مالش٬ پروستاتش را آزاد کند.
دی ۸۴